تبليغاتX
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــکاد
شاعر زمانه

 

« شاعر زمانه » فریاد یک سروده گر

 

 

 

 گفته می شود که شاعر طبیعت حساس دارد و خیلی زودرنج است. به همین خاطر شاعر همیشه درد و رنج جامعه را فریاد می زند، در حالی که خود شاعر زندگی سخت و طاقت فرسایی دارد، اما هرگز کس دیگری غیر خود شاعر پـیدا نشده تا احساس شاعر را درک نموده  و درد شاعر را به فریاد نشسته باشد. خود شاعر هم خودش را فراموش نموده و هرگز نخواسته تا آن دردی  که درون سینه اش انبار شده به بیرون درز کند، وسیل خروشانی شود در مقابل بی عدالتی های جامعه.

    و اما اینبار شاعر زمانه ی ما، سروده پرداز دیروز، امروز و فردای کشور ما، امیرجان صبوری این سکوت شاعرانه را شکست و درد شاعر را به فریاد نشست. امیرجان صبوری که در این چند سال اخیر توانسته با سرود و ساز بی همتا اش سرآمد روزگار خودش باشد، اینبار « شاعر زمانه » را سرود، آهنگ ساخت و کمپوزش کرد. و چه خوب که این شعر زیبا و کمپوز بی همتا از حنجره گیرا و دلنشین دوجوان بااستعداد، تواب آرش و احمدشاه مستمندی بلند شد و فریاد رسایی شد، و تا دوردست ها درتار و پود مردم هنردوست ما جای گرفت.

همگام با آواز زیبا و رسای دوجوان، تصویر برداری و موسیقی عالی و دلنشین نیز بر زیبایی آن افزوده و زندگی  شاعر زمان مارا چه زیبا و بجا بیان می دارد.  

می گویند کسی از کتابفروشی پرسید که بازار فروش کتاب چطور است؟ کتابفروش خنده تلخی نمود و گفت:

ـ کسانی که علاقمند کتاب و مطالعه اند، پول ندارند، اما کسانی که پول دارند کتاب نمی خرند. پس خودت می توانی حدس بزنی که بازار کتاب چطور است.

در تصویر برداری و قصه پردازی کلیپ زیبای « شاعر زمانه » دیده می شود که شاعر کتابش را با چند قرص نان خشک تبادله می نماید و این فلسفه ایست  بزرگ، ومیرساند که علاقمند کتاب نان دهنش را می دهد تا کتابی بدست بیاورد، و شاعر از گرسنگی چاره جز تبدیل کتاب به نان نمی بیند.  اینجاست که امید تازه ای در دلها جوانه میزند، پس نباید ناامید بود، زیرا هستند کسانی که کتاب برای شان مهمتر از نان خشک است. درجامعه که مردم آن بتوانند گرسنگی را تحمل نمایند، اما بی فرهنگی را نه، پس باید به آینده امید وار بود.

این هم همان سروده که فریادیست رسا، بلند و کوبنده...

 

از ما سلام ِ شاعر زمانه

گل به کلامت شاعر زمانه

چیزی نمی گی تا همه بدانه

از صبح و شامت شاعر زمانه

شاعر زمانه،

 درد و رنج شاعری ره کسی نمیدانه

شعر عاشقانه

تنها، تنها در قید دفترچه ها می مانه

دانه دانه دانه

درهوای بی هوائی می میره ترانه

لاله لاله لاله، زندگی سواله

اینجا همه خسته، آنجه چه شور و حاله

لاله لاله لاله، عاشقی محاله

گنجشک های عاشق، سر به زیر باله

اول آشنائی، آخرش جدائی

زندگی چی داره؟ غیر بی وفائی

قصه قصه قصه، حرف بی جوابی

رفته رفته گم شد، همدمی حسابی

 

شاعر زمانه،

 درد و رنج شاعری ره کسی نمی دانه

شعر عاشقانه

تنها، تنها در قید دفترچه ها می مانه

 

 

+نوشته شده در Fri 5 Jun 2009ساعت9:32 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
 

دوستان محترم !  این هفته غزل زیبای را ( اگر می شد که دردم را برایت گریه می کردم ) به آواز گرم غزلخوان بااستعداد کشور آقای اخترشوکت برای شما انتخاب نموده ام، امید از شنیدن آن لذت ببرید.

 

 

 

+نوشته شده در Sun 8 Feb 2009ساعت5:29 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چــطور چنین واقـــع شــد.

 

سخن مـن

    درحدود سه دهه از اشتعال آتش جنگ خانمان سوز درافغانستان میگذرد. دراین مدت سرزمین بلادیدۀ ما به بهانه های مختلف مورد تاخت و تاز کشورهای خارجی قرارگرفته است. آنعده ازکشورهای، که ازسالهای زیاد به اینسو چشم طمع بر سرزمین ما دوخته بودند، کوشیده اند تا درامور داخلی وطن ما دخالت کنند، مستقیم و یا غیرمستقیم دست نشانده های خودشان را براریکه قدرت برسانند، تا باشد که پلان های استراتیژیک کشورخویش را به بهای خون هزان انسان بی گناه و بی دفاع افغانستان عملی نمایند. حوادث و وقایعی که از نیمه دوم، دهه هشت قرن بیستم درکشورما شروع شد وتا هنوز ادامه دارد، دارای گوشه های تاریک و پوشیده با ابهام میـباشد که تنها پلان گذاران و اجراکننده گان آن میتوانند به هزاران پرسش ناحل که ذهن هرهم وطن ما را بخود مشغول داشته است پاسخ درست بگویند، تا آن گوشه های تاریک روشن شده و ما ازآن همه سردرگمی بدرآییم.

     لیف گریلـُف سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان در دهۀ هشتم سدۀ پیشین یکی از آن کسانی است که میتواند بعضی ازچنین نقاط مبهم را آشکار سازد. نامبرده درماه اگست سال 2006 میلادی گفت و شنود مفصلی داشت با تعدادی از ژورنالستان کشور خودش.

     من این گفت وشنود را دریکی از سایت های روسی زبان که نشانی اشرا در اینجا نوشته ام، به خوانش گرفتم و برایم جالب افتاد. باهدف اینکه هموطنان عزیز را نیز درجریان این افشاگری های جنرال مذکور قراردهم، متن کامل مصاحبه را از زبان روسی به زبان فارسی دری برگردان و طی چند بخش ازهمین طریق به دست نشر می سپارم. امید است مورد توجه قرار گیرد.

 

عزیز علیزاده

چــطور چنین واقـــع شــد.

فرجامین، بخش پنجم

  

http://www.artofwar.net.ru/profiles/sergei_skripnik_andrei_greshnov 

 

گفت و شنود توسط: ارتیــُم شیئـنین                                

 

تنظیم کننده گان و تایـپست: اندری گریشنـُف، دمیتری بابکـِین، سیرگی سکریـپنیک.

(ادیسه، مسکو، مینسک، 08.2006)

 

 []

Lef Gorelov

1975 الی اخیر سال 1979 

سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان     

 

 

    پرسش: شما پیشتر اظهارداشتید که آنها شمارا نزد خود نه خواستند، آیا شما در بیروی سیاسی بودید و درمورد وضعیت در افغانستان گزارش دادید؟

   گریلـُف: بلی بودم. همچنان من نظرم را درماه اکتبر به گوش شان رسانیده بودم. همین لحظه تاریخ دقیق را بیاد ندارم، فقط همینقدر یادم مانده که برایم طیاره فرستاده بودند، من به مسکو پروازنمودم. شام آن روز به مسکورسیدم و فردایش اگرکـُف به سواری موتر مرا به بیروی سیاسی برد. من و نیکلای واسیلویچ یکجا باهم آنجا رسیدیم. او برایم گفت:

    ـ " تشویش نداشته باش !"

     طبعا ً من مشوش بودم، چون بار نخستم در بیروی سیاسی بود. داخل شدیم، بریژنیف، گرومیکو، اوستینـُف آنجا نشسته بودند. پناماریوف گرچه عضویت در بیروی سیاسی را نداشت، مگر او هم همانجا حضورداشت. سخن کوتاه، تمام اعضای یبروی سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونست اتحاد شوروی درآنجا جمع شده بودند. من با ایشان جورپرسانی نمودم.

  " سلام به شما! لطفا ً بنشینید، چه مینوشید؟ قهوه و یا چای؟" ـ بریژنیف از من پرسید. روی میز هرکدام شان گیلاسی مانده شده بود، داخل گیلاسها پربود از چای با لیمو. من گفتم:

   " ممنون شما! من همین لحظه میز نان را ترک نمودم".

   " وقتی کسی را دعوت می کنند، انکار کردن کارخوبی نیست، بنشین" بریژنیف برایم گوشزد کرد.

   " من شما را به این خاطر احضارنمودم تا درمورد اوضاع درافغانستان به ما گزارش دهید." ـ لیونید ایلیچ خطاب به من گفت.

   من چنین پاسخ گفتم: " لیونید ایلیچ، من باوردارم که راجع به وضعیت سیاسی افغانستان شما آگاهی کامل دارید، چون سفیر مدتی پیش اینجا نزد شما آمده بود. من می خواهم لحظاتی وقت شما را بگیرم و تنها از نقطۀ نظر یک نظامی اوضاع را به بررسی بگیرم."

    من برایش توضیح دادم که اردوی افغانستان درحال نوسازی است. ده فرقه، 300 فروند طیاره، ازجمله 21 فروند میگ، 600 چاین تانک، از آنجمله 92 چاین آن تانکهای پیشرفته تی 62، و 1500 پایه توپ وجود دارد. اردو تعلیم میبیند، مشکلات موجود به خاطر طویل بودن مرزهاست که اردو محافظت آنرا برعهده دارد. زمان برای آموزش اردو به دلیل وجود چنین موانعی خیلی کم است. فعلا ً نیروهای سرحدی درحال ایجاد است. با پشتیبانی اردو، کوشش مینمائیم که تعداد افراد آنرا هرچه بیشتر بسازیم. ما به دستگاه های ارتباط و مخابره و هلیکوپتر ضرورت داریم، تا درصورت وقوع جنگ و یا تجاوز باندهای مسلح آماده گی کامل داشته باشیم.

   اولحظاتی به من دید زد و پس از آن پرسید:

   ـ " آیا اعزام نیرو ضروری میباشد و یا نه؟".  من برایش گفتم:

   ـ " لیونید ایلیچ، نظر من دراین مورد، و نه تنها نظر من ( هم چنان جنرال پاولـُفسکی که پیش از دیدارباشما با او رو به رو شدم ) چنین است: اعزام نیروی نظامی ضرور نیست! ضرور نیست، لیونید ایلیچ!

   ـ مگر چرا؟

   ـ نخست اینکه، اردوی افغانستان به همکاری قوای سرحدی، قدرت آن را دارد تا از سرحدات کشورش حراست نماید. موضوع دوم، اگرما نیروهای خویش را وارد معرکه بسازیم، امریکایی ها با تمام امکانات کوشش خواهند نمود تا به تشکیل و تسلیح گروپ های مسلح ازمیان مهاجرین آنسوی مرز بپردازند. آنها به آموزش شان خواهند پرداخت و درفرصت مناسب بخاطر تجاوز به افغانستان خواهند فرستاد. دلیل سوم اینکه، اردوی ما آماده گی نبرد دراراضی کوهستانی را ندارد.

    ناگهان آواز اوستینوف ازتالار بلند شد و سخن مرا قطع نمود: " شما به جای اردو نمیتوانید اظهار نظر کنید!".    من گفتم:

   ـ" دمیتری فیودرویچ! من دلایل زیادی دارم که این حرفهارا می گویم. صاحب منصبان و مشاورین زیادی از قطعات داخلی نزد من  می آیند. شما می خواهید ایشان را به افغانستان بفرستید؟ آنها حتی تصورهم کرده نمیتوانند که کوه چه است! من چندین سال درادیسه بودم، هیچ گونه آموزشی درکوه ها نداشته ام. چنین وضعیتی در بسیاری از قطعات و جزوتامهای داخلی وجود دارد. آنها آماده گی درستی ندارند".

   گپ چهارم، اعزام نیروی نظامی مصارف گزاف را دربر می گیرد. برعلاوه ما ضایعات انسانی هم خواهیم داشت. یک موضوع دیگر، گرچه گفته میشود که نیروهای ما فقط درگارنیزیونها خواهند بود، اما چنین چیزی غیر ممکن مینماید، ما مجبور خواهیم بود تا در پیشروی جبهه بجنگیم و افغانها در پشت جبهه خواهند بود.

   او گفت: " تشکر رفیق جنرال. شما به اتاق پهلو تشریف ببرید و چای بنوشید. اگرمی خواستید کدام چیز مورد علاقه تان را انتخاب کنید. اشتهای خوب".

   من به اتاق دیگری رفتم، و ایوانـُف پس از من شروع کرد به گزارش دادن، چه موضوعاتی را او درآنجا گفت، من نمیدانم، اما پسانتر که یکجا با اگرکـُف داخل موترش نشستیم، نیکلای واسیلویچ برایم گفت:

   ـ " لیف ( او مرابه همین نام صدا میکرد)، ما باختیم".

   او دیگر هرگز سخنی درین مورد به زبان نیاورد. من حدث زدم که بیروی سیاسی حرف ایوانـُف را پزیرفت.

 

   پرسش: آیا شما بعداً با ایوانـُف دیدید؟

  گریلـُف: بلی دیدم.

 

  پرسش: آیا او به شما چیزی گفت؟ 

  گریلـُف: او چیزی درآن مورد نگفت، ما با ایشان رفتیم به شراب نوشی که صورت هم نگرفت. من به این فکر بودم که آنها شاید مرا قید نمایند، ک... ( به بخشید ازاینکه حرف زشت گفتم ) و رهایم نسازند.

 

  پرسش: ؟؟؟

   گریلـُف: میتوانستند حبس نمایند. چون من برعلیه شان قرار گرفته بودم. من احساس آن را کرده بودم. نقطه نظر من با نقطه نظر رئیس کا جی بی مطابقت نداشت، و کلا ً برخلاف هم بود.

 

  پرسش: شما در بیروی سیاسی گفتید که اگر نیروهای شوروی وارد افغانستان گردند، سربازان شوروی باید پیش روی جبهه و سربازان افغان در عقب جبهه بجنگند. چرا و ازکجا شما  چنین اطمینانی داشتید؟

 گریلـُف: چراباید آنها خون بریزانند، وقتی اردوی شوروی آنجا آمده است. آنها باخود خواهند اندیشید، شوروی ها که آمدند، پس خود شان بجنگند.

 

پرسش: شما گفتید، وقتی شمارا واپس به مسکوخواستند، پس از آن از اعزام نیروی نظامی اطلاع یافتید. آیا شما نمیتوانستید احساس کنید که درپیرامون شما اوضاع درحال تغیر است؟ بطور مثال میتوانیم از ورود یک کندک از نیرو های ما به بگرام بگوئیم...

گریلـُف: ورود یک کندک ازنیروهای مارا به بگرام، من به منظور حفاظت از تأسیسات نظامی میدان هوایی دانستم.

   من حدث زده بودم که درآن پایگاه شاید پسانترها طیاره های نظامی ما نشست کنند. مگر برای چی؟ فکرنمودم شاید بخاطر رسانیدن مواد ضروری و غذا به شهر محاصره شدۀ خوست باشد. در آنزمان من افکاردیگری هم داشتم. من به این موضوع می اندیشیدم که چقدر خوب میبود اگر افغانستان صاحب نیروی دیسانت خودش میبود. اما در کندک بگرام من فقط دوبار بودم. اندیشه ورود سربازان ما گاه گاهی مرا هم به خود مشغول میداشت. به طور نمونه، اگر سفر گوسکـُف را به افغانستان درنظر بگیریم. گوسکـُف معاون قوماندانی نیروهای دیسانت هوائی بود. او همراه با گروپی از افسران وارد افغانستان گردید. درجریان سفرش به افغانستان، او از میدان هوائی بگرام و سایر میدان های هوائی دیدن کرد. من تا بازگشت دوباره، اورا همراهی  نمودم. حقیقت این است که من فکر نمودم او برای دیدن کندک آمده است. درواقع من جرقۀ  چنین اندیشه ها را دیدم.

    من زمانی کاملا ً به تصمیم درمورد ورود نیروها پی بردم که او یک بار دیگربازگشت، بدون اینکه با من تماس بگیرد، وظیفه اش را در کابل و سایر مناطق شروع نمود. راجع به این موضوع اتشه نظامی برایم اطلاع داد. چرا او آن زمان به من اعتماد نه نمود؟ و چرا اومرا از آمدن خودش مطلع نساخت، طوریکه باید چنین میکرد؟ ما یکجا باهم فرقه هارا قومانده میدادیم، او دوست من بود!؟ این بدان معنی است، اگرنیروهارا اعزام نمایند، درنخستین نوبت نیروی دیسانت را خواهند فرستاد؟ یعنی اینکه آنها به تجسس مناطق پرداختند. زمانی من چنین تجسسی را درپراگ انجام داده بودم، سه ماه پیشتر از آن واقعه که برای همه روشن است. چرا به من اطلاع ندادند؟ شاید هم به خاطر این که فکرمیکردند از زبانم کسی بشنود. آنها از روابط نزدیک من با امین آگاهی کامل داشتند. از این نقطه نظر آنها قدم مثبتی برداشته بودند.     

 

   پرسش: بعضی از منابع خبری نوشته اند که شما و ایوانـُف، امکان اعزام قطعات ویژه به افغانستان را مطالعه نموده بودید؟

   گریلـُف: من روی چنین دایرکتیفی امضأ نگذاشته ام.

 

   پرسش: امضأ نگذاشته اید؟

   گریلـُف: امضأ نگذاشته ام. شاید هم روی کدام سندی، در کدام جای چیزی وجود داشته باشد. هرچه دلشان می خواهد بنویسند، من چیزی را امضأ نه نموده ام.

 

   پرسش: آیا امکان اینکه با سوء استفاده از نام شما، کسی دست به اجرای کدام کاری زده باشد وجود دارد و شما از آن نا آگاه باشید؟

  گریلـُف: امکان دارد. شاید هم سفیر با ایوانـُف کدام فیصلۀ کرده باشند و فراموش شان شده که به من بگویند و یا هم نخواستند که بگویند.

ممکن است آنها امضأ کرده باشند و فراموش نمودند تا برای من بگویند. چنین برمی آید که  امضأ من درآن لحظه حتمی پنداشته نشده.

 

   پرسش: چگونه شما از برطرفی خود به عنوان سرمشاور نظامی مطلع شدید؟

    گریلـُف: من از سال 1975 تا 1979 در افغانستان خدمت نمودم. این که چند سالی بیش نبود! آنها مرا برای مدت سه سال آنجا فرستادند، اما مرا، یا داود نمی گذاشت و تیلگرام میفرستاد که گریلـُف مشاورنظامی را به حال خودش بگذارید، ویا هم امین. من خواهش تبدیلی ام را نمودم، مگر تره کی هم نامه نوشت و تقاضا نمود که سرمشاور نظامی را برای ما بگذارید. من به اگرکـُف گفتم:

    " بهتر خواهد بود تامرا تبدیل نمائید". او گفت:

    " لیف، آیا شما  نمیتوانید درک نمائید؟ درچنین وضعیتی، مدت دیگری هم همینجا بمانید، باز ما شمارا تبدیل مینمائیم".

    ممکن است که من چنین می اندیشم، مگر چنین پنداشته میشود که مرا ازافغانستان بخاطری دورنمودند که مخالف اعزام نیروی نظامی به افغانستان بودم. زمانی مرا ازافغانستان دورنمودند که آخرین بار به مسکو سفر نموده بودم و پس از آنکه دربیروی  سیاسی گزارش داشتم. در مسکو لوی درستیز مرا به حضور پزیرفت. وزیر را ندیدم، حتا مرا دعوت هم نه نمود. همین بود آخر قصه.

 

پرسش: شما مدت زیادی درافغانستان کارنموده بودید، فضای داخلی به شما معلوم بود، مردم را میشناختید. پس از آنکه نیروهارا وارد افغانستان نمودند، آیا به خاطر کمک به شما مراجعه نه نمودند؟

  گریلـُف: درآخرین روزهای سال 1980، لوی درستیز برایم تلیفون کرد:

   ـ آیا شما مایل به بازگشت به افغانستان میباشید؟"

   همان گونه که گوشی تلیفون را به دست داشتم، ازجایم بلند شدم، " سلامی " زدم و جواب گفتم:

   ـ مطلقا ً مخالفت مینمایم. من چگونه به آنجا رفته میتوانم؟! با همه کسانی که من کار مینمودم تیرباران شدند. لوی درستیز تیرباران شده بود، او یکی از بهترین دوستانم بود. او یکی ازطرفداران سرسخت شوروی بود. و دیگران هم تیرباران شده بودند. خانواده های همه تیرباران شده ها در مکروریان زندگی مینمودند، آنها جای دیگری نه رفته بودند. من چگونه میتوانستم به چشمان شان نگاه کنم؟ شاید آنها به این اندیشه میشدند که ورود نیروها به مشوره من بوده است. من آنجا نمیروم. کاملا ً سر باز زدم و تمام.

 

پرسش: وقتی شما از لوی درستیز یاد آوری نمودید، آیا هدف شما جنرال یعقوب است؟

 گریلـُف: بلی، یعقوب. او انسان خوبی بود، از اکادمی ما فارغ التحصیل شده بود. اوه خدای من! خودم شخصا ً تحصیل در اکادمی لوی درستیز  را برایش مشوره داده بودم. می خواستم که درافغانستان همه طرفداران ما سرقدرت باشند! او اتحاد شوروی را دوست میداشت، انسان کارفهمی بود. اگر چه وطنجار هم انسان خوبی بود، طرفدار شوروی بود، اما به یعقوب نمیرسید. اگربتوانیم چنین بگوئیم، او کمی " تنبل " تر بود. در بعضی مواقع میتوانست خودش را عقب بکشد. من با اوهم روابط بسیار خوبی داشتم.

 

 

( پایان )

 

 

آنچه دیروز گذشت، در این عکس قابل دید است. اما اشغالگران تازه نفس زیر چتر دیموکراسی قلابی به مراتب وحشیانه تر عمل می نمایند

+نوشته شده در Thu 8 Jan 2009ساعت7:18 قبل از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چــطور چنین واقـــع شــد
  

 سخن مـن

    درحدود سه دهه از اشتعال آتش جنگ خانمان سوز درافغانستان میگذرد. دراین مدت سرزمین بلادیدۀ ما به بهانه های مختلف مورد تاخت و تاز کشورهای خارجی قرارگرفته است. آنعده ازکشورهای، که ازسالهای زیاد به اینسو چشم طمع بر سرزمین ما دوخته بودند، کوشیده اند تا درامور داخلی وطن ما دخالت کنند، مستقیم و یا غیرمستقیم دست نشانده های خودشان را براریکه قدرت برسانند، تا باشد که پلان های استراتیژیک کشورخویش را به بهای خون هزان انسان بی گناه و بی دفاع افغانستان عملی نمایند. حوادث و وقایعی که از نیمه دوم، دهه هشت قرن بیستم درکشورما شروع شد وتا هنوز ادامه دارد، دارای گوشه های تاریک و پوشیده با ابهام میـباشد که تنها پلان گذاران و اجراکننده گان آن میتوانند به هزاران پرسش ناحل که ذهن هرهم وطن ما را بخود مشغول داشته است پاسخ درست بگویند، تا آن گوشه های تاریک روشن شده و ما ازآن همه سردرگمی بدرآییم.

     لیف گریلـُف سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان در دهۀ هشتم سدۀ پیشین یکی از آن کسانی است که میتواند بعضی ازچنین نقاط مبهم را آشکار سازد. نامبرده درماه اگست سال 2006 میلادی گفت و شنود مفصلی داشت با تعدادی از ژورنالستان کشور خودش.

     من این گفت وشنود را دریکی از سایت های روسی زبان که نشانی اشرا در اینجا نوشته ام، به خوانش گرفتم و برایم جالب افتاد. باهدف اینکه هموطنان عزیز را نیز درجریان این افشاگری های جنرال مذکور قراردهم، متن کامل مصاحبه را از زبان روسی به زبان فارسی دری برگردان و طی چند بخش ازهمین طریق به دست نشر می سپارم. امید است مورد توجه قرار گیرد.

 

عزیز علیزاده

 

چـــــطور چـنـین واقـــع شــد.

بخش چهارم

 

http://www.artofwar.net.ru/profiles/sergei_skripnik_andrei_greshnov_p/view_book/lev_gorelov_kak_eto_bylo

 

گفت و شنود توسط: ارتیــُم شیئـنین                                                             

 

تنظیم کننده گان و تایـپست: اندری گریشنـُف، دمیتری بابکـِین، سیرگی سکریـپنیک.

(ادیسه، مسکو، مینسک، 08.2006)

  

 

Lef Gorelov

1975 الی اخیر سال 1979 

سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان  

   

    پرسش: آیا شما با ببرک ملاقات داشته اید؟

    گریلـُف: بلی، داشتم.

 

     پرسش: اورا چطور یافتید؟

     گریلـُف: او انسان باسواد، اما معتاد به شراب بود. به همین خاطر رهبری کشور را پیشبرده نمیتوانست. و کاجی بی رویش حساب کرده بود. رهبری او چنین بود:

دریک اتاق خواب میکرد، دراتاق پهلویش، کسی ازموظفین ما استراحت بود، او فقط به منظور مانع شدن وی از نوشیدن ودکا درآنجا توظیف شده بود.

 

    پرسش: و شما با اودیدارهای داشته اید پیش از آن ...؟

    گریلـُف: وقتی اورا به صفت سفیربه چکسولواکیا میفرستادند، باوی دیداری داشتم. همچنان درسفارتخانه یکجا با سفیر نیز اورا دیدم...

 

     پرسش: آیا ببرک درافغانستان از نفوذ و اعتبار خوبی برخوردار بود؟

     گریلـُف: بلی، بود. درمیان طرفداران خودش. ثروتمندان درآنجا زیاد بودند.

 

     پرسش: فقط ثروتمندان طرفدار وی بودند؟

     گریلـُف: یقینا ً. " پرچم " ازمیان قشر ثروتمند بود. " خلق " مانند من و شما.

 

     پرسش: دلیل عمدۀ که منجر به برکناری تره کی توسط امین شد، موضوعی بود که گویا آنها دست به سوء قصد های متقابل علیه یکدیگر شان زده بودند. تا جائیکه من خبردارم شما از جمله کسانی بودید که در آن جریانات مشارکت داشته اید.

    گریلـُف: تره کی بخاطر دیدار با فیدل به کوبا رفت. زمان بازگشت از نزد فیدل، توقفی در مسکوداشت. درآن وقت، گلاب زوی وزیرمخابرات، وطنجار وزیر دفاع، هنگام استقبال از نامبرده درمیدان هوائی برایش خبردادند که اطلاعاتی دراختیار دارند مبنی براین که برضد او دسیسۀ درحال اجرا است. آنها اورا درمیدان هوائی ملاقات نمودند و بعد به قصر انتقال دادند. امین برای تره کی گزارش داد که درزمان غیابتش " دسته پنج نفری " ( من نام سه نفرشان را برای شما گفتم)، برعلیه او " امین " دسیسۀ را سازمان دهی نموده اند، و می خواستند اورا برکنار سازند. او به تره کی گزارش داد که برضدش عملیات خرابکارانه درجریان است. امین از تره کی خواست که او، آن پنج وزیر را برطرف نماید. چنان وضعیت به وجود آمد که هرسه وزیر نامبرده را از کار و از رهبری برکنار نمودند. آنها به سفارت پیش ما آمدند و بخاطرحفظ جان خود خواستار کمک ازما گردیدند. یکروز پس از آن، بتاریخ چهاردهم سپتمبر، من، سفیر و تره کی همه باهم به سواری موتر، روانه دفتر تره کی شدیم. کوشش ما این بود تا تره کی را قانع سازیم:

    ـ " به بینید که در کشورچه وضعیت است...،باید که مملکت را اداره کرد، زیربناهارا بازگشایی نمود، اردو را باید بازسازی کرد وشما بازهم به مقابله برضد یکدیگرتان مصروف میباشید..."   

   او پرسید: " کدام مقابله؟"

   ما جواب گفتیم: " ببینید، امین آن پنج نفر را برکنار نموده و خواستار تحویل ایشان شده است".

   او گفت: " مگر، چنین چیزی غیر ممکن است. امین فرزند من است. بیایید که اورا نزد خود به خوائیم و در مورد از خودش بپرسیم".

 ملاقات سازماندهی شد.

   وقتی امین برای ملاقات روان بود، بالایش فیرنمودند. به سوی خودش و یا به سوی نماینده اش، درست به خاطر ندارم. تنها چیزی که به خاطرم مانده این است که امین خودش را به ما رساند و فریاد میزد: " سوء قصد علیه جان من ".

 

   پرسش: آیا شما دیدید و یا شنیدید که چگونه فیر میکردند؟

   گریلـُف: ما همه چیز را شنیدیم. بعدا ً او روی زمین دراز کشید، ما از پنجره به بیرون مینگریستیم. او درحال فراربود و ازدستش خون میچکید، اوخودش را به موتر رساند. تره کی نمیدانست چه واقع شده است. چه خبر است؟ چه واقع شده است؟ و بازهم تکرارا ً میپرسید: او پسرمن است، شما میدانید ؟ یا نی! بازهم تکرار کرد: " فرزند من"!

   یک روز پس از آن، امین پلینوم کمیته مرکزی ح.د.خ.ا را دایر و جلسه کابینه وزرا را برگذارنمود، و چنین فیصله کرد:

   ـ تره کی را از وظایف محوله سبکدوش نمود. قسمی که یک روز بعد امین برایم گفت، تره کی از اثر حمله قلبی درگذشت. اما، واقعیت این است که اورا خفه نموده بودند و این موضوع به اثبات رسیده است.

 

    پرسش: شما و ( ایوانوف و سفیر) شاهد وقایع تیراندازی، حمله، و درمجموع شاهد تمام حادثات بودید. آیا شما بخاطر دستیابی به یک راه حل مباحثه نمودید، واکنش شما چطور بود؟

   گریلـُف: ما هیچگونه بحثی نداشتیم، و به سفارت رفتیم. من و سفیرنشستیم و فکرمیکردیم ـ این چه واقع شد؟ ایوانوف گفت:

    ـ این یک دسیسه است. این غیرممکن است که بسوی امین فیرصورت گرفته باشد. این یک دسیسه است.

    من گفتم: "این چگونه دسیسۀ است، وقتی او زخمی شده بود؟"

حقیقت را بگویم، همچنان ما نتوانستیم تا اخیر قضیه را درک نمائیم. سرانجام ما به این نتیجه رسیدیم که این یک دسیسه بخاطر دست یابی امین به قدرت و برطرف نمودن تره کی است.

تره کی برطرف شد. ما آن پنج وزیر " دسیسه سازان " را باخود بردیم. بعدا ًایشان را درداخل تابوت ها مخفی ساخته وتوسط طیاره از کشور خارج نمودیم. در بین آن پنج نفر وطنجار هم بود که پس از گذشت چندین سال، در همینجا، درشهر ادیسه با خانواده اش زنده گی میکرد، من با اودیدم. وقتی او مرد، من اورا دفن نمودم.

 

      پرسش: تره کی را از وظیفه اش سبکدوش نمودند، امین قدرت را بدست گرفت. شما قبلا ً توضیح دادید که درمسکو روابط به سردی گرائیده بود. لطفا ً بگوئید که چنین تغیراتی چگونه متصور بود؟

      گریلـُف: نخست اینکه ارسال اسلحه متوقف گردید. قبلا ً قرار تقسیم اوقات بصورت دوامدار اسلحه ارسال میشد.

 دوم اینکه، درنوشتن نامه ها و گفتگوها هم سردی به مشاهده میرسید. اگر چه امین زیاد کوشش داشت تا چنین تغیراتی را نادیده بگیرد. آیا اوقلبا ً این کارا میکرد یا نه، مشکل است که حدث زد. اما من این را گفته میتوانم که او ازما حمایت میکرد. او به بریژنیف نامه فرستاد و خواهش ملاقات را نمود. من کاملا ً متیقین میباشم که حفیظ الله امین آرزوداشت تا دوستی اش را با اتحاد شوروی تقویت بخشد. من سخت به این گفته باوردارم. من یقین دارم که امریکایی ها هرگزنمی خواستند وارد افغانستان شوند.

 

      پرسش: راجع به ارسال اسلحه. آیا شما مجبور بودید تا درمورد دلیل توقف ارسال اسلحه ازشوروی، به امین توضیح دهید؟      

گریلـُف: امین خودش درمورد توقف ارسال اسلحه هیچ سخنی برزبان نیاورد. اما، روی دریافت هلیکوپتر و تجهیزات مخابره پافشاری زیاد داشت، وهر لحظه خواهش ارسال آن را مینمود، چرا که واقعا ً کمبود آن احساس میشد. اما ارسال آن در آن موقع متوقف شده بود و اینکه پس از بازگشت من چه واقع شد، اطلاعی ندارم.

 

      پرسش: حالا رسیدیم به آن لحظه یی  که اوج واقعه درتاریخ آن قضایا است. چگونه این همه وقایع روی تصمیم گیری ورود نیروهای نظامی اثرگذاشت؟ سرانجام چطور تصمیم گرفته شد؟

     گریلـُف: من بتاریخ چهارم دسمبر به اتحاد شوروی بازگشتم. دریک هوتل جای گرفتم، خودم شخصا ً به لوی درستیز وآمر ادارۀ شماره دهم  درمورد بازگشت خویش، اطلاع دادم.

   آمر قرارگاه عمومی از من پرسید: " چطور است وضعیت درافغانستان؟"

   من گزارش دادم: " ظاهرا ً همه چیزآرام است. اما با آنهم بعضی نیرنگ ها و حرکت های ازجانب پرچمی ها دیده میشود. درمجموع وضعیت آرام است. سرمشاور جدید وظیفه اش را اشغال نمود".

    مارشال هرگز برایم راجع به آماده گی بخاطر ورود نیروهای مسلح چیزی نگفت، اما پرسید:

   ـ " شما چه فکر می کنید، اگرما نیروهای خود را وارد افغانستان گردانیم، وضعیت چطور خواهدشد؟"

   من به مارشال همان حرفهای را گفتم که در بیروی سیاسی گفته بودم:

   ـ  " در حال حاضر افغانها خاموش هستند. من نامه امین را به شما سپردم. برعلاوه، او از من خواهش نمود تا با شما و وزیر دفاع صحبت کنم، تا شما دیدار وی را با بریژنیف آماده سازید".

  او پاسخ داد: " خوب است. تو استراحت کن. اگرضرورت پیداشد، تورا احضار مینمائیم".

  من گفتم: " میتوانم بروم؟"

  او پاسخ داد: " نه " !

   من به تاریخ 4 دسمبر افغانستان را ترک نمودم، اما بتاریخ 10 دسمبر فیصله صورت گرفت. آنها مرا نزد خود دعوت نه نمودند. من آگاه نبودم که درمورد ورود سربازان فیصله به عمل آمده است. من به ویتیـبسک، جای که زمانی معاون قوماندان فرقه بودم، برای یکی ازدوستانم تلیفون نمودم و باوی صحبت کردم.

   او ازمن پرسید: " لیف نیکلایویچ، شما کجاهستید؟"

   من جواب دادم: " در مسکو".

   " اما، ما آماده گی میگیریم تا به آنجای که شما بودید، برویم".

   برای من شنیدن این حرف کاملا ً غیرمنتظره بود. آنها برایم هیچگونه اطلاعی راجع به فیصله شان نداده بودند.

18 دسمبر خواهش نمودم که به کشینیوف بروم. و به تاریخ 25 دسمبر، زمانیکه دریکی از استراحت گاهای کریمیه بودم (شبه جزیرۀ کریمیه در جمهوری اوکرائین.ع.ع ) از طریق رادیو اطلاع گرفتم که نیروهای ما وارد افغانستان گردیدند.

   من درآن لحظه افکارم را به آواز بلند میگفتم. همسرم درآن هنگام بامن بود. من گفتم: " خون زیادی خواهد ریخت. نیروهای ما برای نبرد در اراضی کوهستانی آماده گی ندارند".

    نظام نامه ما، نبرد در اراضی کوهستانی را درج نه نموده بود. چگونه ما در زمانهای اخیر جنگیده بودیم؟

 بمباران، حمله و به پیش! و ما پیروزشدیم. اما چنین تجاربی درآنجا کارآمد ندارد! جنگیدن درافغانستان باید همراه باشد با آموزش تاکتیک های جدید. اما چنین چیزی فعلا ً وجود ندارد. خون های زیادی خواهد ریخت.

 

    پرسش: شما پیشتر اظهارداشتید که آنها شمارا نزد خود نه خواستند، آیا شما در بیروی سیاسی بودید و درمورد وضعیت در افغانستان گزارش دادید؟

ادامه دارد

 

 این هم گوشه ی از نتایج عجولانه وبی موقع سیاستمداران شوروی

(دره ای از سالنگ که سربازان شوروی لقب راه مرگ را برایش گذاشته بودند)

 

+نوشته شده در Sat 13 Dec 2008ساعت10:10 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
لباس عــــید
 

طنــــــــــــز

 به مناسبت فرارسیدن عید

 اینه ببی! ای هم مُـد و فیشن امریکائی

 

چند روز به عید بیشتر نمانده است. پسر نوجوان و نازدانه ای خانه به این چرت است که در روزهای عید به کدام مُـد لباس بپوشد تا از دیگران تفاوت کامل داشته باشد، و هم دوستانش را متعجب بسازد. صبح وقت از خانه می براید، سرک ها و جاده های بیر و بار، پر از چقوری و گل و لای شهر را یکی پی دیگری پشت سر می گذارد. پاچه های پطلونش را تا سرزانو برمیزند تا از چتلی های سرکها که به برکت شهرداری مهربان از چندین سال بدینسو  هر طرف خود نمائی می کند، محفوظ بماند. سوراخ گوش هایش را پخته تیر می کند تا آواز موسیقائی هارن های پیهم موترهای کهنه و پوسیده  مجذوبش نسازند و اوبتواند از شر کیسه بران ماهر درامان باشد. سرانجام به بازار اصلی شهر، جایی که در سالهای اخیر چندین تعمیر مجلل دریک ردیف، همچون سمارق های بهاری قـد کشیده بودند می رسد. وارد هرمغازه لباس فروشی که می شود، چار چشمی تمام لباس ها را دید میزند تا اگر چشمش روی کدام لباس جالبتر گیر کند. اما همه دکانها یکسان لباس دارند و همانند برادران دوگانه ای و چند گانه ای فرقی از هم ندارند. یگانه تفاوت این است که یگان دکان همان لباس را ترکی می گوید که دیگری چند لحظه پبش ایرانی گفته بود. برخی عربی می گفتند و برخی دیگر حتی جرمنی و فرانسوی. درحالی که همه از یک جنس و ساخت چین بودند، آنهم با پائینترین کیفیت. بهرصورت پسر جوان هرلحظه مأیوس و مأیوستر می شود، چون لباس دلخواهش میان آنهمه انبار لباس های متعدد دیده نمی شود. پسر جوان به فکر فرومیرود و غرق اندیشه می شود. درین هنگام صاحب دکان کست تیپ اش را تبدیل می کند. نخستین آهنگی که به گوش پسر جوان میرسد چنین است:

« های جامه نارنجی... رخسار نارنجی ». پسر جوان از خوشی ذوق زده می شود، فریاد می زند:

ا ُ... یافتم، لباس نارنجی. به فکر هیچکس نخواهد رسید که لباس نارنجی بپوشد. پس ازین وارد هرمغازه ای که می شود، سراغ لباس نارنجی را می گیرد. اما هیچ مغازه و دکانی لباس مردانه به رنگ نارنجی ندارد.

سرانجام یکی از دکانداران برایش می گوید:

ـ جان بیادر! کل شاره که زیر و رو کنی لباس نارنجی بچه گانه یافت کده نمی تانی. اگه زیاد دلکیت د کالای نارنجی رفته، تنها یک راه پیش رو داری، دومی شه مه سراغ ندارم. آه بادار گل !

نوجوان با عجله می پرسد:

ـ ها کاکاجان، بگوئین د هرگوشه شار که کدام دکان یا مغازه ره سراغ داشته باشین مه همی حالی میرم.

دکاندار می خندد و می گوید:

 ـ نه، لباس دلخواه توره هیچ مغازه ای نداره. حتا کارخانیشه کسی جور نکده... بعد چین به ابرو می کشد و ادامه می دهد:

ـ تو یک کار کو خو جان کاکایش ! امی حالی برو کنار سرک، فریاد بزن که عضو القاعده هستی، عسکرای افغان فورا تو ره دستگیر می کنن، پس از لت و کوب جانانه، سر و روی خون پر، به دستایت دستبند می زنن و به سربازان امریکائی می سپارن. بیادر گلی که تور دارم ـ  امریکائی ها توره میبرن بگرام، چند روزک  خلطه ای بکس می سازن، بعد ولچک، زنجیر و زولانه به دست و پایت می بندن، بدون پرس و چون میفرستـنیت، می فامی کجا ؟... گــوانــتانـامـــو.

پسرجوان با هیجان می گوید:

ـ خیر اس کاکاجان. مه دستبند و زولانه ره قبول دارم. اگه چند بکس زدن هم خیر اس. مه خودیم سپورت مین استم. فقط جوانی کنن و بریم  یک دست لباس نارنجی بفروشن.

دکاندار می خندد و ادامه می دهد:

ـ  ای سو سیل کو و و، نی ! تو خووو  جوان استی، خون گرم استی. عجله نکو، گپ مره بشنو ! اونا ازی جوانی ها زیاد کتیت خاد کدن. لباس نارنجی ره مفت و رایگان بریت خات دادن. شاید هم دو و یا سه دست... گپ جالب دیگه ای اس ا ُ جان بیادر که خیلی هم منشور خاهی شد. تلویزیونای امریکا و غرب به مجرد شنیدن ای که آدم خطر ناکی مثل تو، از رده دوم و سوم القاعده دستگیر شده، سات ها از تو فیلم و عکس خات  گرفتن. تلویزیونای سراسر جهان تو ره نمایش میتن. اینه اموس که صد برابر شارخ خان  ودرمندر منشور می شی.

نوجوان باعجله می گوید:

ـ نه بابا ! یک دست لباس هم کفایت می کنه. مه دو و سه ره کار ندارم. مهم ایس که د روز عید مره دوباره خانه بیارن تا بتانم رفیقای خوده متعجب بسازم. از منشور شدن هم مره تیر. بری شان میگم که عکسای مره نگیرن که پیش رفیقایم افشا میشم. باز چطو متعجب شان بسازم ؟

دکاندار خنده بلندی می کند و می گوید:

ـ عید سال 2015 تا 2020 ره د خانه خاهی رسید. به شرطی که از زیر شکنجه های فراوان امریکائی ها چون برق دادن ها، سرزیر آب فرو بردن ها، جان لچ زیر هوای سرد ایستادن ها، بـُکس و کاراته شدن ها و ده ها نوع شکنجه دیگه نوع جدید از جنس دموکراسی امریکائی جان به سلامت ببری و یا خوراک سگ های نازدانه ای نگهبانان شان نشوی و بتانی ثابت بسازی که تو فقط شوخی کده بودی. باز اگه زندان ابوغـُریبه سر خودت تکرار کدن،  بخت و طالع خودت... ازما یک گفتن بود... خیر و خلاص !!!

+نوشته شده در Wed 10 Dec 2008ساعت7:1 قبل از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چــطور چنین واقـــع شــد
 

سخن مـن

    درحدود سه دهه از اشتعال آتش جنگ خانمان سوز درافغانستان میگذرد. دراین مدت سرزمین بلادیدۀ ما به بهانه های مختلف مورد تاخت و تاز کشورهای خارجی قرارگرفته است. آنعده ازکشورهای، که ازسالهای زیاد به اینسو چشم طمع بر سرزمین ما دوخته بودند، کوشیده اند تا درامور داخلی وطن ما دخالت کنند، مستقیم و یا غیرمستقیم دست نشانده های خودشان را براریکه قدرت برسانند، تا باشد که پلان های استراتیژیک کشورخویش را به بهای خون هزان انسان بی گناه و بی دفاع افغانستان عملی نمایند. حوادث و وقایعی که از نیمه دوم، دهه هشت قرن بیستم درکشورما شروع شد وتا هنوز ادامه دارد، دارای گوشه های تاریک و پوشیده با ابهام میـباشد که تنها پلان گذاران و اجراکننده گان آن میتوانند به هزاران پرسش ناحل که ذهن هرهم وطن ما را بخود مشغول داشته است پاسخ درست بگویند، تا آن گوشه های تاریک روشن شده و ما ازآن همه سردرگمی بدرآییم.

     لیف گریلـُف سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان در دهۀ هشتم سدۀ پیشین یکی از آن کسانی است که میتواند بعضی ازچنین نقاط مبهم را آشکار سازد. نامبرده درماه اگست سال 2006 میلادی گفت و شنود مفصلی داشت با تعدادی از ژورنالستان کشور خودش.

     من این گفت وشنود را دریکی از سایت های روسی زبان که نشانی اشرا در اینجا نوشته ام، به خوانش گرفتم و برایم جالب افتاد. باهدف اینکه هموطنان عزیز را نیز درجریان این افشاگری های جنرال مذکور قراردهم، متن کامل مصاحبه را از زبان روسی به زبان فارسی دری برگردان و طی چند بخش ازهمین طریق به دست نشر می سپارم. امید است مورد توجه قرار گیرد.

 

عزیز علیزاده

 

چــطور چنین واقـــع شــد.

بخش سوم

 

http://www.artofwar.net.ru/profiles/sergei_skripnik_andrei_greshnov_p/view_book/lev_gorelov_kak_eto_bylo

 

گفت و شنود توسط: ارتیــُم شیئـنین                                                             

 

تنظیم کننده گان و تایـپست: اندری گریشنـُف، دمیتری بابکـِین، سیرگی سکریـپنیک.

(ادیسه، مسکو، مینسک، 08.2006)

  

 

Lef Gorelov

1975 الی اخیر سال 1979 

سرمشاور نظامی قوای مسلح افغانستان     

 

 پرسش:  شما چه زمانی با تره کی و امین معرفی شدید؟ خواهشمندم برای ما تعریف کنید.

 گریـلـُف: به تاریخ پنجم می، سفیر مرا به نان چاشت دعوت کرد. به طورغیرمنتظره، تره کی و امین هم آنجا آمدند. سفیر مرا به تره کی معرفی نمود. برای تره کی جالب شد که من کی هستم، وظیفه ام چیست، آیا من کمونست هستم یانه، در مورد خانواده از من پرسید، روزگارما چطور میگزرد، چطور کار میکنیم، روابط ما با افسران و صاحب منصبان بر چه منوال است، به چه تعداد ازمشاورین شوروی درآنجا حضور دارند.

    سفیر برایش گفت: " خوب، بهتر خواهد بود که شما با او صحبت کنید". من و تره کی جدا از دیگران نشستیم و به صحبت مان ادامه دادیم.

   من راجع به وضعیت اردو برایش گفتم. او بعدا ً از امین دعوت کرد، امین به ما پیوست و درپهلویم نشست.

      بعدها من چندین بار با ایشان دیدم. ما عملیات محاربوی را پیش میبردیم. مثلا ً عملیات درارگون را، دو فرقه درآن عملیات شرکت داشتند، چون پاکستانی ها مرز را عبور نموده بودند. همچنان ما مجبور شدیم تا خاک اشغال شده بریکوت را واپس بگیریم. من به تره کی تمام جزئیات عملیات جنگ را جدا جدا گزارش میدادم. پسانها من دانستم، هر گزارش من به تره کی حسادت امین را برمی انگیخت. روزی امین برایم گفت:

ـ " درآینده میتوانید فقط به من گزارش دهید، حتمی نیست که تره کی گزارش شمارا بشنود." بلی، چنین حرفهای وجود داشت...

    من از تره کی خاطرات بسیار خوبی دارم. او انسان مهربان ِ بود. یادگار نیکی از او بجامانده است. امین انسان کار فهمی بود، هژده ساعت در شبانه روز میتوانست کارنماید. شبها خواب نمی کرد و مشغول کار میبود. بالای اردو بسیارنفوذ داشت. او یک شخصیت بزرگ بود. امین زمانیکه درخفا بسر میبرد، اردو را ازجانب خلقی ها زیرپوشش خود داشت. تره کی برایش اعتماد زیادی داشت. او امین را فرزندش خطاب میکرد، و امین هم به او پدرمی گفت. امین یک مرد دانا بود. 

   به فکرمن، شاید هم  پیش از موقع می خواهم دراین مورد حرف بزنم، زمانیکه حرفها روی حمله به قصر امین زده میشد، و موضوع ورود قوای مسلح ما مطرح بود. اگر برایم امر میشد که امین را ساقط بسازم، اگرورود سربازان تنها بخاطر ازبین بردن امین ضروری پنداشته میشد، من میتوانستم آن وظیفه را بسیار به ساده گی انجام دهم، و هر لحظه که می خواستم میتوانستم اورا مسموم بسازم. امکان تطبیق چنین فیصلۀ را من کاملا ً داشتم. من و پاولفسکی زود زود با امین میدیدیم و برای عملیات ارگون و بریکوت برایش معلومات میدادیم. درمجموع مامیتوانستیم به دوستی با امین خاتمه دهیم، اگرواقعا ً لشکرکشی شوروی، تنها بخاطر پس زدن امین از اریکۀ قدرت بود.

   امین مرد سرسختی بود. او به بریژنیف نامه نوشت. چندین بار ما با اوتا پاسی از شب کار می نمودیم. یکی از شبها، پس از کار به خانه ام رفتم، دوراز انتظار او برایم دریوری را با یک عراده موتر فرستاد.

    ـ " امین خواهش نمود که شما بازهم نزد او بروید". یک ساعت پیش از آن من با امین صحبت نموده بودم، زیرا قرار بود که به مسکو سفرنمایم. من برایش تمام گزارش های تهیه شده ای مشاورین را گفتم و اضافه نمودم که به مسکو میروم و تا بازگشت دوباره ام، فلان آدم به جای من خواهد بود. اوبرایم گفت که سلامش را به بریژنیف بره سانم.

   نیمه شب نزد امین آمدم، او برایم گفت:

   ـ " نامه ام را به بریژنیف برسانید". من پاسخ دادم:

   ـ " رفیق امین! من به بریژنیف دسترسی ندارم، میتوانم نامۀ شمارا به لوی درستیز و یا شخص وزیر برسانم. با ایشان من ملاقات میکنم. به خانه ام برگشتم و فکر نمودم که نامه را برایم میدهند، اما او «امین» برایم گفت که فردا پیش از پرواز نامه را در میدان هوایی برایم میدهند." آیا شما متوجه عمل او شدید؟

   کجا باید میرفتم و چه باید میکردم، هیچ به فکرم نمیرسید، زیرا آن نامه یک نامۀ دیپلماتیک بود و سفیرباید در جریان قرار میگرفت. من به وسیلۀ موتر نزد سفیر رفتم و برایش گزارش دادم. او برایم گفت:

   ـ " چطور میتوانیم نامه را به خوانش بگیریم؟ بگو چطور؟." من پاسخ دادم:

   ـ " فعلا ً نامه دردست من نیست".

   وقتی به میدان هوایی رسیدم، زمان کمی به پروازطیاره باقی مانده نمود، برای خداحافظی بامن، بسیاری از شخصیت های نظامی آمده بودند. وزیردفاع اینسو و آنسو قدم میزد، اما از نامه خبری نبود. من فکر نمودم همه چیز تمام است و به سوی طیاره رفتم، وقتی از پله ها بالا میرفتم متوجه شدم که رئیس امورسیاسی اردو از عقب من باشتاب روان است، او نامه را برایم داد. طیاره پرواز کرد، منسوبین کا جی بی نتوانستند نامه را بخوانند و همچنان سفیر نتوانست این کار را بکند. من به مسکورسیدم و نامه را به لوی درستیز دادم. نیکلای واسیلویچ برایم گفت:

   ـ " نامه را بخوانیم یا چطور؟."  گفتم:

   ـ " رفیق مارشال، فیصله باشماست. "

   ـ " خیرباشد، بهترخواهد بود تا نامه را به کاجی بی پسپاریم... "

   درداخل پاکت چه بود، من آگاه نبودم. اما نامه را تسلیم نمودم، چه چیزی را امین از بریژنیف خواسته بود، من پسانتر ها اطلاع یافتم. اوخواهش ملاقات با بریژنیف را درهر نقطه اتحاد شوروی و یا افغانستان که برژنیف تعین نماید کرده بود، اما امین هیچگاه جواب نامه اش را دریافت نکرد.

   موضوع دیگری را که لازم به یاد آوری میدانم این است، ازآنجایکه امین یک شخص کارفهم بود، میشد با او ارتباط  خوبی برقرار نمود و برای مدتی از او استفاده برد.

 پرسش:این همان پرسشی است که من آماده گی آنرا گرفته بودم. زیاد حرف ها در مورد اینکه امین اجینت امریکا بود، وجود داشت. شما دراین مورد چه فکر میکنید؟

 گریـلـُف: من به شما پاسخ میگویم ـ راجع به این موضوع من با ده ها افسر اردوی افغانستان صحبت نمودم. از آن همه صحبت ها و ملاقات ها، من چنین نتیجه گیری نمودم که رسما ً هیچ نوع اسنادی که دلالت برجذب امین ازسوی دستگاه های جاسوسی امریکا باشد وجود ندارد. اما، او درامریکا تحصیل نموده بود. به همین دلیل نظریات مختلفی در مورد او سر زبانها افتاد، گویا او با دستگاه های جاسوسی امریکا وابستگی دارد. اما، من چنین نمی اندیشم، باید اورا نگهمیداشتند و مشاورسیاسی خوبی را برایش تعین مینمودند. برای مدتی هم که شده بود، باید از اونگهداری میشد. پس از استقرار رژیم اگر اورا با شخص دیگری تعویض هم مینمودند، آنقدرها قابل تشویش نبود.

     پرسش: شما سرمشاور نظامی بودید. همچنان سرمشاور درامورسیاسی، قوماندان قوای زمینی و لوی درستیز. یک شخصیت نظامی با چنین سابقۀ کاری، و با داشتن چندین ستاره و تجربه ای کافی در امور نظامی. شما خوب می فهمیدید، که ورود قوای نظامی کار درستی نیست، شما میدانستید که وضعیت بسیار بدترخواهد شد، شما در موارد ذکر شده، به مقامات گزارش دادید و همه چیز را گفتید. پس چرا و زیر " فشار" چه کسانی تصمیم به ورود نیروی نظامی گرفته شد؟

   گریلـُف: من کاملا ًمعتقدم که جوابگوی آن همه حرکات و اشتباهات، ادارۀ اندروپـُف میباشد، یعنی کاجی بی. آنها بودند که پسانترها، اوستـینـُف و گرومیکو را قانع نمودند که فرستادن نیروی نظامی ضروری میباشد. بعدا ً همین سه نفرـ اندروپـُف، گرومیکو و اوستینـُف، توانستند قناعت بریژنیف را نیزدرمورد حاصل نمایند. واینکه منشی عمومی درآن زمان چه حالتی داشت، شما خوب بدان واقفید.

   واما، یک موضوع دیگر نیز خیلی جالب است:

   نیکلای واسیلویج همانجا بود، او انسان با دانش و یک سپهسالار با استعداد است. اونتوانست ایشان را قانع بسازد، لذا اورا

ازوظیفه اش سبکدوش ساختند. بعدا ً او کارمند سازمان سابقه داران باتجربه ( ویتیران ) توظیف گردید تا اینکه پدرود حیات گفت. باکسی که تمام مغز واستخوانش با وظیفه نظامی جوش خورده بود، چنین رفتار ناشایستی کردند. کسی که باید وزیر دفاع مقرر میشد. اما اوستینـُف چه کرد؟

آن چیزی را که اندروپـُف می خواست، همان را کرد. زیرا ایشان دوستان قدیمی بودند.

       پرسش: کاجی بی کوشش خود را به خاطر ورود نیرو به افغانستان نمود. آیا کاجی بی درمحاسباتش دچاراشتباه شد، ویا  کاجی بی پلانها واهداف خودش را داشت؟ 

      گریلـُف: من نمیدانم که آنها چه اهدافی داشتند. شاید هم می خواستند محبوبیت خود شان را بلند ببرند. من به بیچاره گی شان زمانی پی بردم که قصر امین را متصرف می شدند و هم امین را لت و کوب می نمودند. آنها عملیات هجوم به قصر راسازماندهی و رهبری می کردند. درحالی که دگرجنرال ماگامیدوف مشاور نظامی ومعاون قوماندانی ناحیه وی، زنده و پابرجای بود. برایش اعتماد نه نمودند و تمام عملیات را خود شان بدوش گرفتند و درنحوه یی اجرای عملیات دچار اشتباه گردیدند. آنها برج های قصر را مورد حمله خود قرار دادند، درآنجا کندک ما جابجا شده بود، هنوز من آنجا بودم که یک کندک ازسربازان مارا جهت محافظت از قصر در آنجا گماشته بودیم. سربازان ما یونیفرم نظامی افغانهارا به تن داشتند. محافظین امین درداخل قصر ، افغانها بودند. بالای همه شان حمله نمودند. سربازان ما فکرمیکردند که مورد حمله کدام نیروی شورشی قرارگرفته اند. حمله کننده گان فکرمیکردند که سربازان افغان را مورد حمله قرارداده اند. همه شان حیران بودند و نمیدانستند  که چه رخ داده است.

همان بود که کندک دیسانت را وارد معرکه ساختند. دیسانت شروع کرد به حمله  بالای همه یی شان. به چه تعدادی از انسانها کشته شدند! آن عملیات را آنها رهبری نمودند. آنها به منصوبین اردو اعتماد نه نمودند.

       پرسش: چرا اعتماد نه کردند؟

     گریلـُف: مشکل است که بتوانم چیزی بگویم. نمیدانم.

    پرسش: درمورد ایوانـُف بگوئید، او که نمایندۀ کاجی بی بود، درمورد چه فکرمیکرد؟

   گریلـُف: او طرفدار ورود نیرو بود، و پس از من گزارش خودش را داد. کاجی بی، کاجی بی است.

   اوآن وظیفۀ را که کاجی بی برایش سپرده بود، اجرا میکرد. درمجموع درفضای تبلیغات سوء، عمل میکرد. اورا از مسکو باورمند ساخته بودند. او به خبرهای که دریافت نموده بود " اطمینان " داشت و درمحل اجرای وظیفه اش، آن اطلاعات بدست آماده را کنترول میکرد و بعد به مسکو گزارش میداد. آن کس، نی ایوانـُف بود که جریانات را زیرکنترول داشت، بلکه آن کار را مسکو انجام میداد. در اینجا امین قدرت را بدست گرفت. آنها به امین اعتماد نداشتند. یعنی این که بر پایه باور و نظر خودشان، باید نیروهارا وارد می ساختند.

     پرسش: پس ازآنکه تره کی را از قدرت برکنار نمودند واردو به همه چیز واقف شد، واکنش اردو درمورد چطور بود؟

    گریلـُف: اینکه خلقی ها چه واکنشی نشان دادند، کاملا ً واضح است. اما، پرچمی ها مخالفت نمودند. آنها تمام وقت به این فکر بودند که ببرک بازمیگردد، تمام وقت تنها به اوفکرمیکردند، آنها برایش پیش خدا دعا میکردند.

     پرسش: آیا شما با ببرک ملاقات داشته اید؟

    گریلـُف: بلی، داشتم.

      پرسش: اورا چطور یافتید؟

 

 ادامه دارد

  Афганские фото Валерия Волынца - Полноразмерное фото

سربازان شوروی زیر آفتاب سوزان در یک پسته امنیتی

 

+نوشته شده در Tue 2 Dec 2008ساعت5:51 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
حقیقت ! کجاستی؟ صدای ته بکش !

 

دوستان گرامی! باتوجه به اوضاع نابسمان کشور و مانورهای تازه از جانب کشور گشایان غربی که به اصطلاح مردم " شریک دزد اند و رفیق قافله " این سیاه مشق را بنام طنز نوشتم و برای شما عزیزان نشر می کنم.  دنباله ای گفت و شنود لیف گریلف  باشد برای هفته ای آینده.

عزیز علیزاده

ادامه مطلب
+نوشته شده در Fri 28 Nov 2008ساعت7:31 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چــطور چنین واقـــع شــد
 

بخش دوم

 برای خوانش موضوع روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در Thu 20 Nov 2008ساعت1:31 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چــطور چنین واقـــع شــد
 

بـــخش نـخست

برای خوانش موضوع روی ادامه مطلب کلیک کنید...

ادامه مطلب
+نوشته شده در Fri 7 Nov 2008ساعت7:25 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |
چـــــند دوبیـــتی
 

 

 

" شفــق از مــوج دریـا مـیـزنـه سر"         غمــم از بــرج بـالا مـیزنـه سر

اگـــــر روزی بـــــیایی در کــــنارم            زباغ دل، چـــه گلـها مـیزنه سر

                  

 

نـدارد شام مـن مـــاه و ســــتاره            شب ِ تـاریـک و ســرد آمــد دوبـاره

الا اي مطرب خوش لهجه بنواز          که دل سوخت و جگر شد پاره پاره

 

 

چـرا ایــن درد مـــن درمـان نـداره       چــرا ایـن شـام غــم پـایـان نــــداره

همی نــالـم بـه درگـاه خـــداونـــد         چــرا ایــن زنــدگی سامــان نـــداره

 

 

+نوشته شده در Fri 24 Oct 2008ساعت4:27 بعد از ظهرتوسط عـــزیــز عـلیــــزاده |