درد دل  

 

 

              درد دل

 

 

پــیری رســـید و حـــرف دلــم ناشـــنیده مانــــد

فـــــــریــاد و ناله ها و ســـرشــکم زدیده مانـــد

 

صـــدره گـــریســتم که نــشد کــار دل تـــــــمام

از دیــده خـــون چــکیدوبــشد صـد هـزار جــام

 

عــمری بـه پـــای خواهــــش صد آرزو وســـوز

در پـــای عــشق مـــشعل رخـــــشنده ام هنـــــوز

 

در انتــــــــظار آن کــــــه تـــلالــــوی وصل یـــار

دنــیای تـــار گشـــــته مـــارا کنــــــــد بهـــــــــــار

 

رخـــشانـــتر از طـلـوع و هـــــزاران ســــتاره بود

او چـــون غــــزال مـست پــــی یـــک اشاره بـــود

 

در هـــر نفــــس بـــه پای تـــو عمــرم نـــثار شـــد

بـا عـــشق صــد شـگـــوفه و صـد ره  بـــهار شـــد

 

امـــا دل شــــکســـته وبــی حـــاصلـــــم کنـــــون

بامــــــوج واپـــــسـیـن بکشــد بار این جنــــــــون

 

آســــایــــش حــــیات جهـــــــان و زمـــانـــــــه را

فـــــریــــاد شـــــور عـــشق وبــــهار تـــرانـــه را

 

درخـــــوابــــگاه  مـعــبد  عــشق حـک نمــوده ام

تـایـــک جـــــهان درد بــــرایــــش ســــــروده ام

 

ســـلطان جنـــــگل

 

 

طنــــــــــــــز

 

    مناظرۀ انگک و بنگک:                                                                                

                        

 

                               ســـلطان جنـــــگل

 

 

ـ انگک  بیادر! ا ُ انگک بیادر! بیخی، بس کو خو کدنه، ده بیرون از کـُلبه صدای غالمغال اس.    

    ـ بانی ما بنگک جان، مه زیاد خو « خواب »  دارم، ده قصۀ غالمغال بیرون نباش، شاید که سلطان جنگل از شکار شبانه برگشته باشه.

  ـ کدام شکار شبانه؟ مادر جان میگفت:

  ـ سلطان جنگل شو شکار نمیره...  

  ـ اوو وختا ره گاو خورد بنگک جان، که سلطان جنگل شبانه شکار نمیرفت، و فقط دستیاران و چاپلوسان سلطان، حق او ره به  جایگاهش میبردند. تو هنوز خیلی خورد استی که مانای ای گپاره بفامی، حالی بانی ما که خو کنم، پسانتر بریت قصه خاد کدم.

    انگک اینرا گفت و به زودی خروپـُفـش بلند شد، مگر بنگک به فکر فرورفت که چطور مادر جانش او ره بازی داده و گفته که سلطان جنگل ازطرف شب، شکار نمیره. او از جایش بلند شد، لباس رزمی اش را پوشید، نیزۀ کوچکی را به دست چپش و سپر کوچکی  را هم  به دست را ستش گرفت و به حالت آماده باش روبه روی انگک ایستاد تا او از خواب بخیزد.

ساعتی بعد انگک چشمانش را باز کرد و بادیدن بنگک پوشیده بالباس جنگی، سخت ترسید و با لکنت زبان، فریاد زده پرسید:

   ـ ت...تو... کی هستی؟ ای... ایجه چه میکنی؟

   ـ اوه نترس، مه استم، بنگک... بیادرت.

   ـ ای چه است که پوشیدی؟ لباس جنگ؟ آیا بازهم جنگ جهانی درگرفته؟

   ـ جنگ جهانی نه، بلکه جنگ جنگلی شاید در بگیره، مه می خوایم کتی سلطان جنگل بجنگم و اوره سرنگون ساخته، خودیم سلطان شوم. وقتی سلطان قانون جنگل ره رعایت نکنه، خی رعیت سلطان چه خاد کد؟

    انگک از شنیدن ای حرفهای بنگک هوش ازسرش کوچ کرد ونزدیک بود دیوانه شود، باعجله از جایش بلند شد و سرش فریاد کشید:

   ـ اوو دیوانه جان! ای تو چه میگی؟ آیا تو از کسی شنیده باشی که بزکوهی گاهی سلطان جنگل شده باشه؟ 

بنگک درحالیکه جست و خیز میزد و نیزه اش را تا و بالا مینمود، باغضب بـُزی اش گفت:

   ـ اول ایکه اگرما بزکوهی باشیم، خی ده جنگل چرا کلبه ساختیم. دوم ایکه، مه می خوایم ای شیر بزدل ره که خلاف قانون جنگل شکار نموده جزا بتم.

   ـ کدام شیر!؟ تو ازهیچ چیز خبر نداری، شیر حالی سلطان جنگل نیس، بلکه به جای او شغال خوده سلطان جازده. و دیگه ایکه ده کوه ها هیچ جای به ما نمانده بود، چون تمام شغالای جهان ده همیجه جمع شده اند و کوه هاره هم از ما گرفتند، ما مجبور شدیم وده جنگل پناه گرفتیم.

بنگک ازشنیدن این حرفهای برادر کلانش( انگک ) هک و پک ماند ودنیا پیش چشمانش تاریک شد، و زیر لب غُم غُم کنان میگفت:

   ـ شغال و سلطان جنگل؟ ای چطو شده میتانه!

   ـ آرام باش و بشین سرجایت که مه بریت قصه کنم. گپ از ای قرار اس که چند سال پیش، او وختا تو هنوز ده ای جهان پر از غوغا ناماده بودی، شغالا، شادی ها ( بوزینه ها)، خرس ها، خوک ها، گرگ ها و... که ده ای جنگل بود وباش دارن، به تحریک روبای مکار که  در جنگلای خیلی ها دوراز ایجه زندگی میکنه و چشم طمع به درختای بلند و سایه های گوارای ای جنگل دوخته، باهمکاری شغالایی که درجنگل های جنوبی زندگی دارن، شورش کدن و سلطان واقعی جنگل ره،  برطرف ساخته و خود شان ده جایگاه اوششتن.

   ـ خی کی سلطان شد؟ امو شغال پیرکه یک دندان هم ده سر نداشت؟

   ـ هان، درست فامیدی، امو شغال پیر. مگر حیوانات دیگه اوره قبول نداشتن، و هرکدامیش درگوشه یی از جنگل، سلطنت خوده اعلان کدن، حتی گربه ها پشت موشها ره یلا کده وگوشۀ از جنگل ره به نام خود کدن. موشها هم از بو کشیدن قرُوت بر روی تلک ها دست کشیده و قسمت دیگری از جنگل ره تصرف وبرضد گربه ها قیام کدن. هی هی، پرسان نکو...  چه بلاها که برسر خرگوش های بیچاره که عاجز ترین همه بودند نیامد، حتی ما که بز کوهی بودیم، ازکاشانه های خود رانده شدیم.

    خوب بنگک جان! تو هنوز خورد استی، طاقت شنیدن تمام قصه ره نداری، همیقه که فامیدی بس اس، برو لباس های جنگی ته از تنت بکش وآرام خو کو... هوشت باشه که تنها از کلبه بیرون نبرایی که ای شغالای خدا ناترس به هیچ کس رحم ندارن، حتی به کودکان.

   ـ نه انگک بیادر! مه می خوایم قصه ره تا آخیر بشنوم، مه حالا کلان شدیم، جرأت شنیدن قصه های وحشتناک ره دارم، زیرا بار اول، مه د کوهای قاف تولد شده بودم، جای که دیوها، بارزنگی ها، جن و پری زندگی میکدن، مگر ای وحشتی ره که شغالا ده ای جنگل آورده ان، دیوها و بارزنگی ها هرگزده کوهای قاف نیاورده بودن.

   ـ بنگک جان! مه خبرنداشتم که تو بار اول، ده کوهای قاف تولد شده بودی، تو دراین باره به ما چیزی نگفته بودی.

    مه خودیم هم یادیم نبود، مگر حالی که تو از بی بندباری شغالا و کارای وحشیانۀ شان گفتی، یادیم آمد. حالی مه می خوایم باقی قصه ره از زبان تو بشنوم.

   ـ خوب اس، حالی که تو اصرار میکنی، خی گوش کن. امو بود که بلوا چالان شد و تمام حیوانات جنگل یکی به جان دیگه افتاد، هیچ مالوم نبود که برای چه و به خاطر که، یکدیگرشانرا میکشند، میدرند، می خورند و حتی زنده زنده روی آتش کباب می کدن.از این هم گذشته، گروه گروه از شغالا، گرگ ها و... از جنگل به مناطق آدمیزاد نشین حمله میکدن، ماکیانای تخمی و گوسپندای شانه میدزدیدن، اگرآدمیزاد ها چیزی می گفتن خود شانه هم بادندانای تیز خود میدریدن.

     روبای مکارکه از جنگلای دور، ای جنگاره تماشامیکد، خیلی خوشحال بود و پـُت پـُت بری هرکدام از سرگروپ حیوانات واده کمک میداد و می گفت که تنها دوست اوست، تا ای که شغالا پیروزشدند و حیوانات دیگه ره از جنگل کشیدن، اما روبای مکاربازام آرام نگرفت و شغالاره به دو دستۀ  سفید و سیاه تقسیم کد، و ای دو گروپ فراموش کدن که ازیک  نسب استن، آنها چنان باهم درگیرشدن و یکدیگر شانرا دریدن که خدا هرگز چنین روزهای ره نشان هیچکس نته. سرانجام شغالای سفید، شغالای سیاه ره شکست داد، شغالای سیاه به جنگلای دیگه گریختن وپشت درختای کلان پـُت شدن.

   مدتی گذشت، شغالای سفید به ای فکر شدن که به جنگلای دور ونزدیک حمله کنن، شغالای که ده جنگلای جنوبی و شرقی  سلطنت میکدن، هم زیاد تشویق شان کدن.

     درآن جنگلای دور که روبای مکار زنده گی میکد وسلطان بود، دودرخت عاج سربه فلک کشیده وجود داشت که روبای مکارسخت به آن میـبالید و همه روزه زیرسایۀ شان استراحت میکد. ما هیچ نفامیدیم که چه کسانی و چطور آن دودرخت عاج ره ازریشه کندن و روبای مکار به خشم آمد و گناه آنرا سرشغالای سفید انداخت و با شغالای سیاه اتحاد کد، امی بود که باز شغالای سیاه به جنگل آمدن و حالا سلطان جنگل استن. این بار شغالای سیاه پارا از گلیم دراز تر مانده و به مناطق آدمیزاد نشین حمله ورشدن. آدمیزادها هم به ستوه آمده بودند اما، نمی توانستن هیچ کاری بکنن. خانه های شان از وجود ماکیان ها و خروس ها تهی شده بود و گرسنگی تهدید شان میکد...

    ـ انگک بیادر، باز چه شد؟ چرا چـُپ شدی؟

    ـ بنگک بیادر، مه دیدم که تو هراسان شدی، رنگ ده چهرۀ تو نمانده...

    ـ نه، نه! ای طوکدام گپ نیس، مه حیران به ای هستم که ای آدمیزاد بی چاره چه گناهی کده بود که شکار دست شغالا شد. تو، به قصه ات ادامه بده...

    ـ مگر شغالای سیاه از شکست اولی پند نگرفتن و بازهم به چور و چپاول دارایی های آدمیزاد ها پرداختن. آدمیزاد ها در فکرچاره شدن که چطو شغالای سیاه ره از ای اعمال بد شان روی گردان سازن. سرانجام راه و چاره ره ده ای دیدند که نزد یکی از سخنوران دانشمند شان برون و با او مشوره کنن، تا او راه حلی به این مشکل شان پیدا کنه. او آدمیزاد سخنور چندین روز چرت و فکر زد که چطور میتانه شغالای شرور ره از کردار بد شان باز داره. سر انجام راه حلی ره که از نظر خودش درست بود یافت، او یک جلد کتاب کلیله ودمنه ره که ده سالای قدیم از زبان دوهم جنس خود باشنده گان جنگل نوشته شده بود گرفت، و همراه با چند آدمیزاد دیگر نزد سلطان جنگل که یکی از شغالای سیاه بود، رفت.

   ـ خوب، انگک بیادر! باز چه شد؟ آدمیزاد ها تانستن شغالاره مغلوب کنن؟

   ـ بنگک جان! تو خورد استی و خیلی کم حوصله، دنبالۀ قصه ره گوش کن تا بفامی...

    آدمیزاد ها به خاطر مغلوب نمودن شغالای سیاه آنجا نرفته بودن، بلکه رفتن تا کتاب ره به آنها تحفه بتن، اگرشغالا اوکتاب ره می خواندن و عمل میکدن، باز خیلی چیزا تغییرمیکد. مگر شغالا که مغرور شده بودن وخوب و بد ره از هم فرق کده نمی تانستن، زیاد سر آدمیزاد ها قار شدن و گفتن که شما ما شغالا ره مثل خود فکر کدین که غیر از خواندن کتاب، سرودن شعر و عاشق شدن و عشق ورزیدن، کاری ندارین. شما می خواهین مارا به بی راهه بکشین، کتاب خواندن و عشق ورزیدن ره یادما

بتین. ما از مزۀ گوشت ماکیان و خروس چه بد دیده ایم که به فکرکتاب خوانی و عشق ورزی باشیم، اگر شما آدمیزاد ها فکر می کنین که ما شغالا عشق ره میشناسیم این  تهمتی است بزرگ به خاندان شغالا.

    آن آدمیزاد هرچند کوشید که آن شغال نا فهم مانای عشق ره بفامه، مگر بیفایده بود. آدمیزاد ها میگفتن:

    ـ قلب عاشق، هیچ گاه به کسی ستم نمی کنه، اگرعشق ورزیدن، خوش شغالا هم بیایه، باز دست از چپاول دارایی های آدمیزاد ها  خواهن کشید.

    اما، سلطان جنگل از شنیدن کلمۀ عشق سخت برآشفته می شد و به آدمیزاد ها گفت:

     ـ شما که خود تان، درگناه عشق، غرق هستین کم اس، حالا می خواهین شغالای بی گناه ره فریب بتین و وادار به اعمال بد بسازین؟ اگر ما عاشق شویم و عشق بورزیم، شکم های گرسنۀ خویش را چگونه سیر نماییم؟

 بدینگونه آدمیزاد ها آشفته خاطر شدن و جنگل را ترک نمودن.

    ـ خوب بنگک جان! حالی  بگو که تو به تنهایی، با یک نیزه کوچک و سپرکهنه چطو میتانی شغالاره شکست بتی و خود سلطان جنگل شوی...؟

   ـ انگک بیادر! راستشه پرسان کنی ازی قصۀ تو زیاد وحشت کده بودم، تمام تنم میلرزید، مگر حوصله کدم. مه امی حالی واده  میتم که ازی به باد، اقدام به هرکاری  که کنم اول کتی تو مصلحت می کنم. خوب شد که مره نصیحت کدی وگفتی که گپ از چه قرار اس، مه امی لحظه توبه میکنم و عهد میبندم که هرگز از کلبه خارج نشوم، چه رسه به ایکه ادعا کنم تا سلطان جنگل شوم.

                                        

                                                                                                                                   پــایــان