بکس کتابهایم را دودسته به سینه ام میفشردم و بدون احساس خستگی و گرما به دویشم ادامه میدادم. درین اثنا بازهم اورا دیدم، ملاعثمان رامیگویم همان پیرمردیکه برای همه یک معما بود، معمای که هیچکس قادر به حل آن نبود، زیرا او مردی بودعجیب و با زندگی پوشیده  از رازها. شاید هم چنین تصوری تراوشی بود از اندیشه های مردم و هیچ رازی در زندگی اش وجود نداشت، زیرا او همیشه سرد و ساکت بود وهیچ تمایلی نداشت باکسی حرف بزند، همچنان گوشه گیری و خاموشی دوامدارش باعث گردیده بود که نام ملاعثمان سرزبان ها باشد.

ملاعثمان ازجملۀ  فروشنده گان دوره گرد بود که همیشه و در چهار فصل سال میوه های خشک از قبیل کشمش سیاه و سبز بادام، نخود و... میفروخت، آرام و ساکت بالای چهار پایه چوبی اش مینشست، هیچگاه مانند سایر فروشنده های دوره گرد با سر وصدا مشتریان را به خرید دعوت نمیکرد، درحالیکه منطقه دروازه قندهار در شهرهرات یکی ازمزدحم ترین و مشهورترین بازارهای شهربود، آواز فروشنده های که مردم را برای خرید میوه های تازه ومختلف که در آن فصل سال فروخته میشد دعوت مینمودند، مشتریان کوشش داشتند که میوه مورد ضرورت شانرا هرچه ارزانتر خریداری نمایند و با فروشنده گان به چانه زدن میپرداختند، همهمه وسروصدا تا دوردست ها شنیده میشد.

ملاعثمان طبق معمول لباس  سفید و چرکین کرباسی به تن داشت، لنگی چرکینی هم به سرش پیچانیده بود، شاخه لنگی را از زیرریش انبوه و سفیدش تیر کرده و سر شانه اش انداخته بود، آرام سرجایش نشسته، به گرمی هوا و آن همه هیا هوی خریداران و فروشنده گان توجه نداشت، هیچ مشتری هم نداشت که چیزی برایش بفروشد.

من میخکوب سر جایم ایستادم واز فاصله چند متری ملا عثمان را میدیدم و باخودم فکرمیکردم، آیا این همه حرفهای که پشت سرملاعثمان گفته میشه راست است؟ آیا او واقعا ً محل سکونتش ره ترک نموده ؟ بکدام دلیل چندین سال است که او در یک شهر نا آشنا و دور از نزدیکانش زندگانی داره ؟  آیا او زن و اولاد داره؟ اگر داره، خی کجا هستند؟ چرا او تنها در یک اتاق کوچک در کاروان سرای زندگانی داره؟ وچرا یگانه دوست و همراز او گربه اش است؟ چراهمیشه سرد و ساکت است؟ و هزاران چراهای دیگر در آن زمان به ذهنم میرسید، اما پاسخ به این همه چراها را فقط خود ملاعثمان میتوانست بدهد. باخودم اندیشیدم هرچه بادا باد ! ازخودش میپرسم. آهسته و با گام های شمرده بسوی او براه افتادم، ترس عجیبی سراپایم را فرا گرفته بود قلبم میتپید وهمانطور که بکس کتابهایم را دودسته روی قفسۀ سینه ام میفشردم مقابل ملاعثمان رسیدم و برچهره اش خیره شدم.

او بدون اینکه کدام حرفی بزند سرش را به علا مت پرسش حرکتی داد:

- چه میخواهی؟

نگاهم  با نگاه نافـذ ملا عثمان گره خورد. ازنگاه های درد آلود او میشد حدس زد که غم و درد جانکاهی را درون دلش نهفته دارد، ترسیدم وبا  لکنت زبان گفتم:

هی...هیچ، چیزی کار ندارم.

ملاعثمان با عجله و خیلی سریع با اشاره دست برایم فهماند که باید از آنجا دور شوم.

بی اختیار از زبانم پرید:

- ها راستی یادم آمد همی یک افغانی دارم میخواستم نخود بخرم.

باز هم بدون کدام حرفی دستش را برای گرفتن پول دراز کرد، با عجله سکه را کف دستش گذاشتم و او ترازویش را برای وزن نمودن نخود آماده ساخت، مشتی از نخود را روی پله ترازوی خالیش ریخت و برای پالیدن وزنه، دستش را داخل صندوقچه سیاه ای  نمود.

- ملاعثمان ! زن و فرزندان  شما کجا هستند؟ چند فرزند دارین؟ چرا تنها زندگی میکنین؟ با عجله و تند پرسیدم.

نا گهان فریاد هولناکی از گلوی خشکش بیرون جهید، در حالیکه سکه یک افغانیگی ام را بسویم پرتاب میکرد باهمان خشم وفریاد گفت:

- برو از پیش چشمم خوده گم کن، نمی خوایم کسی از مه چیزی بپرسه.  برو دنبال کارت مکتبی - مه از همه مکتبی ها نفرت دارم، هر چه میکشم از دست  مکتبی مانند تو...

سخت تر سیده بودم، قلبم چنان به شدت میزد که فکر کردم  از قفسه سینه ام بیرون خواهد پرید. رهگذران نیز از این حرکت ناگهانی و فریاد خشم آلود ملاعثمان به حیرت رفته بودند، چند نفر دور اورا گرفتند و با پرسشهای پیهم تکرار میکردند:

- چه شده؟ چرا فریاد زدی ملاعثمان؟ خیریت خو است؟

- جیزی نشده مره آرام بگـذارین، برین پی کار تان. ملا عثمان غضبناک  تکرار کرد.

هیچ کس از این حرکت او چیزی نفهمید و بزودی همه متفرق شدند. مه هم با عجله خودم را به دکان رساندم. پدرم پرسید:

کجا بودی چرا دیر آمدی؟

- مکتب بودم امروز آرام تر آمـدم نخواستم بدوم. به جواب پدرم گفتم.

- خیر باشه ای پوله بگی و چند دانه نان خشک از نانوایی بیار که چاشت است گُشنه شدم، توهم گشَنه استی. پدرم در حالیکه نوت ده افغانیگی را بسویم دراز میکرد گفت.

 

- ها مه هم گشنه استم و با عجله پول را از پدرم گرفتم و بسوی نانوایی رفتم. چند قدمی از نانوایی فاصله داشتم، دیدم که ملا عثمان چرخش را با تبنگ های میوه خشک بطرف کاروان سرای میکشانید.

- هنوز وقت است چرا ملاعثمان کارش را بس کرده؟ در حالیکه زیرچشمی او را تعقیب مینمودم از خودم پرسیدم. نان را از نانوایی گرفتم، با قـدم های شمرده جانب دکان پدرم روان شدم، درین اندیشه بودم که چرا ملاعثمان از پرسشهایم به غضب شد؟ مه که چیز بدی نگفتم؟ فقط پرسیدم زن و فرزنـد دارد یا نه؟ و اگر دارد کجا هستند؟ در لابلای چرتهایم غرق بودم که صدای پدرم که گفت:

- کمی تیز تر، عجله کن شوربا سردشد، مره از بام خیالم بزمین آورد.

حالا ملاعثمان برای خودم هم به یک معمای غیر قابل حل تبدیل شده بود. او تمام حواسم را بخود جلب نموده بود. در خانه در صنف در بازار و درهرجا، فقط صدای خشمگین و غضبناک او در گوشم طنین انداز بود :  

 

   -  برو از پیش چشمم خوده گم کن، نمی خوایم کسی از مه چیزی بپرسه، مه از همۀ مکتبی ها نفرت دارم، هر چه میکشم از دست  مکتبی هاست.

 

این کدام مکتبیی بوده که به ملاعثمان جفا کرده؟

چرا او از همه مکتبی ها نفرت داره؟

به هیچ کدام از این پرسش ها پاسخ درستی نداشتم، باری از پدرم پرسیده بودم که آیا ملا عثمان خانه، فرزنـد ویا اقارب و خویشاوندانی دارد یا نه؟

پدرم در جواب بمن گفته بود:

- هیچ کس نمیفامه, او به کسی چیزی نگفته، ملاعثمان به سمارق ِ شباهت داره که بعد از رعـد و برق ناگهانی روییده باشه.  تو هنوز خَرد استی بفکرمکتب ودرس هایت باش، به کار کلانها کاری نداشته باش. مه هم بعد از آن روز لب هایم را بخیه زدم و درین مورد هرگزازکسی چیزی نپرسیدم، اما حس کنجکاوی ام نخشکید.

روز ها گذشت، ماها سپری شد و سالها یکی پی دیگری جای خویش را به یکدیگر تحویل میدادند. بازار قندهار طبق معمول مصروف همان خرید و فروش بود، خریداران و فروشندگان هم مصروف چانه زدن.

مه هم  دیگه آن کودک خرد سال نبودم، مکتب ابتدائیه ختم شده بود، شامل لیسه شده بودم و مصروف درس هایم بودم، طبق معمول باپدرم نیز در اموردکانداری کمک مینمودم.

اما ملاعثمان همان ملا عثمان بود، همان چرخ و تبنگ های میوه فروشی؛ همان چهارپایه چوبی که از صبح تاشام روی آن مینشست، همان تسبیح پُـپک دار گلابی با مهره های درشت لای انگشتانش میچرخید. یگانه تغیر را میتوانستم از چین و چروک چهره اش بفامم، او بمراتب پیر تر از چند سال پیش بود. کمرش خم شده بود وقتی از مقابلش میگذشتم و نگاهم به او می افتاد، دنیای آمیخته با درد و رنج از سیمایش میبارید.

کسی از همسایه های اتاق ملاعثمان در کاروانسرای، باری گفته بود که گربه ملاعثمان از پیری مَرد، او گربه اش را زیاد دوست میداشت؛ یگانه رفیق و همرازش بود. ملاعثمان درعزایش سخت گریسته بود. مانند یک کودک آوازکشیده و گریسته بود. او گَربه اش را با دستان خود دفن کرده بود و مدتی را در جستجوی یک گربه دیگه که مشابه همان گربه اش باشد چند دهکده ره زیر و رو کرده بود.

 

در یک زمستان سرد که رخصتی های زمستانی ام را سپری میکردم، همه روزه همراه با پدرم سوی دکان میرفتم، ملا عثمان را میدیدم که بالای چهارپایه چوبی اش نشسته و تسبیح میگرداند و هیچ کدام خریداری هم دور و پیشش دیده نمیشود.

اما دریکی ازهمین روز های سرد زمستانی  ملاعثمان را سر جایش ندیدم، با خودم فکر کردم، شاید هوا بسیار سرد است امروز دیرتر شروع به کارش میکنه. اما ملاعثمان آنروز دیده نشد، فردا و پس فردایش هم نیامد. پریشان شدم و افکار مختلفی جلو چشمهایم قد نمایی می کردند.

- نمرده با شد؟

- نه ! او که مریض نبود،  شاید هم بلاخره به خانه اصلی  اش باز گشته باشد. ولی هیچ کدام از این شا ید ها آرامش خاطر برایم نداد.

باخودم گفتم:

- بسراغـش میروم از سرای دار میپرسم که او کجا رفته، بلی این بهترین راه است باید این کار را کرد. پس ازاین اندیشه، بسوی کاروانسرای براه افتادم  لحظاتی بعد آنجا بودم و از سرای دار جویای حال ملاعثمان شدم.

- ملاعثمان مریض اس، شدیدا ً تب داره. سرای دار با حالت بسیار غمگینانه برایم تعریف کرد.

- میتانم اوره ببینم ؟ از سرای دار پرسیدم.

- بلی میتانی، برو ببینیش، ثواب داره اگه شوه همرایش کمک کن، او آدم خوبیست، مظلوم است هیچ کس وکوی ره نداره غیر از خدا اگه بدادش برسه.

- بلی مه هم همی ره میخوایم، کسی باید به او کمک کنه نان و آبی بریش ببره .

- خدا خیرت بده بچیم، خدا برکت به عمرت بده، بریم مه هم توره همرایی میکنم تا احوالشه بفامم. سرای دار اینرا گفت و هردوی ما براه افتادیم، بعداز لحظه کوتاه مقابل دروازه ورودی کوچکی قرار گرفتم که پرده ضخیم وچرکین و رنگ رفتۀ جلو آن آویزان بود. سرای دار پرده را کنار زد دروازه چوبی کهنه ای نمودار شد با هردودستش دو پله دروازه را بطرف داخل اتاق تیله کرد، دروازه با صدای نا هنجاری روی دو پاشنه اش چرخید، هردوی ما داخل شدیم. اتاق خیلی تاریک بود هیچ چیزی را نمیتوانستم ببینم، بوی نامطبوعی مشامم را آزار میداد.

- ملاعثمان ! چطور اس صحتت؟ سرای دار با صدای بلند پرسید.

- نا جور هستم، تب دارم... به سختی نفس میکشم. با صدای بسیا ضعیف ملا عثمان پاسخ داد.

بعد از چند لحظه چشمانم به تاریکی عادت کردندطوریکه قادر به تشخیص اشیای داخل اتاق بودم. اتاق خیلی کوچکی بود در حدود ده متر مربع . یک فرش فرسوده که فقط نیمی از سطح اتاق را پوشانیده بود بچشم میخورد. نزدیک دروازه یک پایه اشتوپ تیلی چرکین یکدانه دیگ بخار ایرانی که بمرور زمان سیاه گشته بود جلب توجه میکرد. به سمت چپ دروازه ورودی یکدانه کوزه سفالین و یک تاس برای نوشیدن آب  بچشمم خورد. دیوار های اتاق و سقف آن همه از دود اشتوپ سیاه گردیده بود.

غیر ازدروازه ورودی، اتاق مذکور هیچ پنجرهء  نداشت که میتوانست روشنایی تاب باشد.

- ملا سبحان، اتاق خیلی تاریک است گوگرده بگی و هریکینه روشن کن، میخوایم ببینم کی بدیدن مه آمده. با صدای لرزان و ضعیفی ملاعثمان سرای دار را مخاطب ساخت.

- راست میگویی، اتاق خیلی تاریک اس، مه خودم گوگرد دارم. سرای دارفوراً  از جیب واسکتش که پتوی پشمی و دبل آنرا پوشانیده بود قوطی گوگرد را در آورد وبا عجله سیخ گوگرد را روشن نمود و با دست دیگرش هریکین را از دیوار اتاق که بالای میخی آویزان بود به پایین آورد و روشنش کرد.

ملا عثمان چشمانش را گشود، به سختی بخود حرکتی داد تا از جای خودش بلند شود، سرای دار با عجله خم شد و بازوی ملا عثمان را گرفت تا او را کمک کرده با شد. ملا عثمان بسختی سر جایش نشست وگفت:

- تمام جانم درد داره، استخوان هایم همه میسوزه، فکر میکنم اگر ازجایم بجنبم، بند بند وجودم خواهد پاشید.

- ملاعثمان شفا باشه، دعا میکنم که خداوند شماره جور بسازه. خوب میشین انشآالله. اینرا گفتم و قدمی به پیش گذاشتم.

- خیر ببینی بچیم خداوند شما جواناره زنده داشته باشه، مه خو پیر استم عمرخوده  خوردیم، تا رضای خداوند چه باشه. ملا عثمان با صدای که درد و رنج سنگینی از لابلای آن بوضاحت احساس میشد گفت و در حال ادامه داد:

- بیا نزدیکتر، چشم هایم  ضعیف شده،  میخوایم ببینم  کی  برای دیدن ملا عثمان مریض، بیچاره و بیکس و کوی آمده.

کمی نزدیکتر رفتم و در حال وحشت داشتم نکند او مره بشناسد و باز همان پرسش هایم یادش بیایند، فریاد کشیده و مره از اتاقش بیرون کند.

ملاعثمان لحظۀ خیره به من نگاه کرد بعد چشم های بیرمقش ره دور داد، خیلی آرام و خونسرد گفت :

-هان، شناختم این تویی مکتبی؟ چرا بدیدنم آمدی؟ خوب یادم اس، یک روز تـُره از خود آزرده ساخته بودم، پسان سخت پشیمان بودم و همه روزه میدیدمت که با تبراق کتاب هایت از پیش روی مه میگذشتی و از دیدن مه وحشت میکردی . مره ببخش فرزنـدم، گرچه خودم هیچ وقت فرزندی نداشتم، ولی شما جواناره مثل فرزندان خود میدانم. ملاعثمان اینرا گفت وبغض خفیفی راه گلویش رافشرد، دو قطره اشک از دو گوشه چشم هایش جاری شدند و داخل ریش انبوهش فرو رفتند.

- من از شما هیچ کینه بدل ندارم، برخلاف می خوایم همرای شما کمک کنم،  شما مریض هستین و به خرید کدام چیزی ضرورت دارین برایم بگویین مه از بازار خریداری میکنم. اتاق شما هم خیلی سرد است کدام منقل یا صندلی اگر کار با شه از خانه میاورم. ملا عثمان چشم هایش را بست، سرش را جنباند و گفت:

- نه، نمی خوایم  روزهای آخرعمرم کسی از دستم اذیت شوه، مه فال خوده دیدیم و میدانم که از عمر مه چند روزی بیشتر باقی نمانده. بلاخره به آرزویم میرسم و به خانه آخرتم میروم. شاید خداوند گناهای مره ببخشه ودر آن دنیا آسوده با شم. در این دنیا غیراز همین گربه  کسی را ندارم. البته گربه دیگه ای هم داشتم که مُـرد و مرا تنها گذاشت و باز این گربه را یافتم، گربه ای با چشمان آبی مشابه همان گربه اولی.

ملاعثمان دستش را روی گربه پشمالوی کشید که پهلویش خفته بود و با تماس دست صاحبش صدای خـُر خـُرش بلند شد.

- شما تشویش نداشته باشین ملا عثمان!  بخیر جور میشین خداوند مهربان است. اینرا گفتم و خاموشانه منتظر پاسخ ملاعثمان بودم که سرای دار سکوت را شکست وگفت:

-  ای جوان راست میگه، غصه نخور نا جور هستی بریت خوب نیس، اینجه همه احوال تو ره  از مه میپرسن وهمه برای تو دعا میکنن، مه هم روز پنج وقت نماز از خداوند برای تو شفا میطلبم. سرای دار اینرابه ملاعثمان گفت و بعد رویشه سوی مه کرد و ادامه داد:

- تو هم تشویش نداشته باش مه اینجه  میباشم و ازچگونگی حال و احوال ملاعثمان خبر گیر استم، حالا باید بروم تا به کار هایم رسیده گی نمایم. تو هم برو،  فردا بازهم میتانی بیایی و از ملاعثمان عیادت کنی، شنیده ای که میگن، عیادت ازمریضان آن هم اگر مریض مسافر با شه خیلی ثواب داره. خداوند به تو اجر بده.

      با ملاعثمان خداحافظی نمودم وهمراه با سرای دار از اتاقش بر آمدیم و بعد از خداحافظی و ابراز سپاس ازهمکاری سرای دار محل را ترک کردم و با سرعت  بسوی دکان پدرم براه افتادم ودر راه با خوده فکر میکردم که چطور بعد از آن همه سال ملاعثمان  مره شناخت و بازهم مکتبی خطابم کرد اما با لحنی ملایم. چرا او از مکتبی ها نفرت داشت؟ پرسشی بود که به آن پاسخی نداشتم.

 

    جریان مریضی ملاعثمان و عیادت از او را برای پدرم گفتم.  او از اینکه من از یک مسافرمریض و تنها عیادت نموده بودم خوشحال شد و گفت:

  - کارخوبی کردی پسرم، کمک به محتاجان و عیادت از مریضان وظیفه هر انسان سخاوت مند است، تو که دل یک انسان را بدست آوردی درحقیقت خداوند و پیغمبر خدارا خوشنود ساختی. شنیده ای که  شاعری گفته:

دل بدست آور که حج اکبر است     از هزاران کعبه یک دل بهتر است.

پدرم ادامه داد:

- فردا باهم یکجا به عیادت او میرویم از خانه چیزی برای خوردن هم بریش میبریم، ای یک رواج  خوب  اس، زمانیکه انسان به عیادت مریض میره، باید کدام چیزی بریش ببره،  خصوصاً اگر مریض مانند ملاعثمان مسافر و بی کس و کوی باشه.

 -  پدر! مه خبر نداشتم که اومریض است.

پدرم حرف مرا قطع کرد و گفت :

- خیر است همینکه تو متوجه غیابت او شدی و جویای حال و احوال او از سرای دار شدی کار خوبیست.

 

   آن شب تا ناوقتها خوابم نبرد، چهره زرد و رنجور ملاعثمان با آن زندگی فلاکت بار داخل یک اتاق سرد و تاریک پیش رویم مجسم میشد. با خودم فکر میکردم که چرا ساختار این دنیای که ما انسانها در آن زندگی داریم اینقدرغیرعادلانه است؟  معدودی از انسانها در قصرهای کلان با آن همه جاه و جلال و شکوه زندگی دارند وباقی افراد جامعه مانند ملاعثمان حتی از کمترین امکانات انسانی هم محروم هستند،اینجا بود که بیاد دوقطره اشکی افتادم که از چشمان کم نورملاعثمان فروغلطید و در لابلای ریش سفید و انبوهـش ناپدید شد. با خودم گفتم، آن دوقطره اشک  که از دیده گان ملاعثمان بیرون زد، درحقیقت سیل خروشان اما خاموشی است که انجام یک آغاز را نوید میداد، آغازیکه دران لحظه نمیتوانستم بدان پی ببرم، لحظاتی بعد خوابم برد.

 

فردای آن طبق معمول از خواب بلند شدم بعد از صرف صبحا نه مختصر با یک دیگ شٌله وگوشت پخته شده همراه با پدرم

  روانه عیادت از ملاعثمان شدیم. او از دیدن ما آنهم در آن صبح وقت خیلی خوشحال شد و گفت حالش کمی بهتر از دیروز است از تبش کاسته شده؛ ولی هنوز هم احساس کسالت دارد.

- ملا عثمان ! اگر اجازه شما باشه، مه باید مکتب بروم. بعد از فراغت به عیادت شما می آیم.

- خیلی خوب برو، مکتب رفتن و باسواد شدن کار شایسته ایست، ما که مکتب نرفتیم خط خوانده نمیتانیم کورهستیم گرچه ظاهراً صاحب دوچشم هستیم. ملاعثمان خیلی آرام وبا حالت که تأسف از صدایش آشکار بود گفت.

  مه و پدرم با او خدا حافظی کردیم، بعد با عجله بسوی مکتبم رفتم.

 

در صنف هم، همه بفکر او بودم که  چرا وچطور ملا عثمان تغیر عقیده داده ؟ از نظر اوحالا مکتب  چیزخوبیست. علت چیست؟ باز هم پرسشی بود بدون پاسخ.

بعد از فراغتم ازمکتب قراروعـده، به عیادت او رفتم، متوجه شدم که وضع جسمانی اش به وخامت گراییده، سراپایش مانند کوره آهنگران داغ و لرزش خفیفی تمام اندامش را فرا گرفته بود.

همینکه متوجه آمدن مه شد با آواز لرزان و ضعیفی گفت :

- خوب شد که آمدی مکتبی ! خیلی تشنه ام . باعجله تاس را از کوزه سفالین از آب پرنمودم و گفتم:

- بنوشین تا تشنگی شما رفع شوه. ملاعثمان بسختی سرجایش نشست و با عجله تمام آب را نوشید، تاس را بدستم داد و گفت:

- بنشین مکتبی ! مه امروز تصمیم دارم آن رازی را که سالها است درون سینه ام پنـهان ساخته ام برایت بگویم، رازی که چند سال پیش میخواستی بدانی. برای چند لحظه سکوت سنگینی میان ما برقرار شد، مه هم از شنیدن ای حرف ملاعثمان به شدت تکان خوردم، هیچ باورم نمیشد که او تصمیم به افشای راز چندین ساله اش نموده باشه و بلاخره معمای ره که غیرقابل حل مینمود دور از انتظارم حل بسازد. لحظه ها بسختی میگذشتند، چرا او سکوت کرد؟ نکند پشیمان شده باشد؟ او میخواست رازشه بریم بگویه، اما ملا عثمان خاموش بود. مه هم سرجایم میخکوب نشستم و تمام حـواسم را جمع نموده بودم، تمام قدرتم را بگوشهایم بخشیدم که نکند چیزی را نشنوم.

- گلویم خشک اس، تشنه ام. نگذاشتم حرف او آخر شود با عجله تاس ره لبریز از آب نمودم و بدست ملاعثمان دادم و او هم تمام آب را یک نفس نوشید و تاس را برایم پس داد، آه عمیقی کشید و پرسید:

- میخواهی قصه ام را بشنوی؟

- من سراپا گوشم ملاعثمان ! با علاقه مندی میخوایم بشنوم. با هیجان گفتم و خاموشانه منتظر ماندم.

- مه از شهرهرات نیستم، بلکه از یک قریه دورافتاده که مربوط ولایت بادغیس است به هرات آمده ایم، پدرم دهقان بود. او روی زمین های یک نفر خان که بزرگترین زمیندار در قریه ما و قریه های اطراف بود ازبام تا شام کار میکرد تا لقمۀ نان برای مادرم، من، دوبرادرم و دو خواهرم که همه ازمن کوچکتربودند بدست آورد.

خودیم هم از سن ده سالگی به بالا گاهی گوسفندان را به چرا گاه میبردم و گاهی هم با پدرم در مزرعه خان کمک مینمودم.  رفتن به مکتب و باسواد شدن برای ما مردم غریب و بیچاره حرام پنداشته میشد و فقط فرزندان اربابان و زمینداران بودند که میتوانستند مکتب بخوانند.

وقتی جوان شدم پدرم بفکرعروسی مه افتاد، خاله یی داشتم که چند دختر داشت،  یکی از دخترهایش بنام پری،  چشم های زیبا و آبی داشت، مانند چشم های گربه ای که چند سال پیش داشتم و فعلاً هم مشابه  آنرا دارم و همینجا پهلویم خو " خواب " اس.

ملاعثمان لحظۀ درنگ نموده و درحالیکه گربه اش را با یک دستش بلند میکرد به سخنانش ادامه داد:

ببین چقدر چشم های زیبا داره آبی مانند آسمان. خیلی دلم میخواست  صاحب این چشم های آبی که پری نام داشت از مه باشه.

پری نامزد مه شد و پدرم جشن کوچکی بخاطرنامزدی ما ترتیب داد .

ملاعثمان بازهم برای چند لحظه خاموش شد و آب خواست. تاس دیگری از آب پر کرده برایش دادم و او مانند دودفعه قبل آب را تا آخرین قطره به گلویش ریخت.

- از جشن نامزدی ما حـدود سه ماه گذشته بود، جبار پسر بزرگ خان که مانند تو مکتبی بود نزد مه آمد و گفت:

- مبارک عثمان ! جشن نامزدی. از او تشکر کردم و جبار ادامه داد :

- نه،  به یک تشکر خشک و خالی نمیشه، مه باید نامزد تو ره از نزدیک ببینم.  گفتم :

- ای خو امکان نداره جبار خان ... او حرفم را نا تمام ماند و گفت :

- کدام خان !؟ مه و تو دوست هستیم جبار هم که بگویی کافیست. بیا یکراست میریم خانه نامزد تو و فقط یکبارمیخوایم اوره ببینم. مه براستی فکر می کردم جبار کدام نیت بد نداره، قرارخواهش او عمل کردم و او توانست برای یک لحظه کوتاه پری ره ببینه.

ملاعثمان خاموش شد، انگشتانش را روی پیشانی اش گذاشت و بفکر فرورفت. مه بی صبرانه منتظر شنیدن باقیمانده راز نهفته ملاعثمان بودم. او آه سردی کشید و ادامه داد :

- مه خوده مقصر میدانم، نباید فریب اوره میخوردم و به حرف های او اعتماد مینمودم. در حدود سه ماه بعد از این واقعه، یک روز خیلی گرم ماه سرطان بود، مه مصروف قلبه زمینی بودم، پدرم آمد و صدایم زد که چند لحظه با مه گپ داره. زیر سایه درخت توت نشستیم، پدرم خاموش بود و شاید هم نمیتوانست چنین خبری را یکراست و پوست کنده برایم بگویه. پرسیدم:

- چه شده پدر؟ کدام اتفاق بدی رخ داده؟ پدرم با عجله و دست پاچه پاسخ داد:

- ببین پسرم امروز خان صاحب مره خواسته بود، درمورد پری با مه حرف زد. خان صاحب گفت که...... پدرم باز خاموش شد. فریاد زدم:

- خان چه گفت؟ پری ره چه شده؟

- پری ره چیزی نشده، خان صاحب از مه خواست که از نامزدی تو با پری صرف نظر کنم.

بمجرد شنیدن این حرف از جایم بلند شدم و بازهم  فریاد زدم :

- این موضوع به خان صاحب چه ارتباطی داره ؟ پری نامزد مه اس.

-  آرام سر جایت بشین، فر یاد زدن فایده نداره به حرف هایم خوب گوش کن. خشمگینانه پدرم بمه گوشزد کرد.

سرجایم نشستم احساس کردم باید خودم را برای شنیدن خبر بدی آماده سازم، آنهم در مورد پری، کسی را که عاشقا نه دوست میداشتم وقابل پرستش میدانستم. چشم های آبی اش را با آن ابروهای کمانی، محرابی میدانستم که باید روز هزاربار سجده اش میکردم.

پدرم قدری لحن صدایش را ملایم تر ساخت و به سخنانش چنین ادامه داد:

- ببین پسرم، مه خیر تو و تمام خانواده  مارا میخوایم، جبار پسر بزرگ خان صاحب، پری نامزد توره کدام جایی دیده و به او دل باخته و هردوپایشه درون یک موزه کرده، به پدرش گفته غیر ازپری حاضر نیست با هیچ دختری عروسی کنه.

وقتی پدرم این حرف را زد سرگیچه شدم، جهان پیش چشم هایم تاریک شد، خون در تمام رگهای وجودم بجوش آمد و نا خود آگاه فر یاد خشما گینی ازگلویم بیرون شد:

- جبار!  ای نامرد نمک بحرام، میکشمت، با این دست هایم خفه ات میکنم مثل سگ به دارمیزنمت.

 

       من چنان سکوت نموده بودم که حتی صدای نفسم را خودم هم شنیده نمیتواتستم  و از ترس اینکه نکند کدام کلمه ای را از سخنان ملاعثمان شنیده نتوانم، چهار زانو نشسته بودم از جایم تکان نمی خوردم. برایم باورنا کردنی بود، ملاعثمان هر لحظه نیروی بیشتری میگرفت و گاهی حتی جیغ میزد، دهنش کف میکرد و مرا به وحشت مینداخت.

- پدرم با شنیدن حرف هایم چند سیلی محکم و جانانه کنار گوشم نواخت. بعد ازیک لحظه سکوت ملاعثمان اینرا گفت و به حرف هایش چنین ادامه داد:

 - گفتم آرام سرجایت بشین، از زندگی ات سیر شده ای ؟ آیا مه و تو توان مقابله با خان صاحب را داریم؟ او مالک

 ما ست. مالک مه، مالک تو، ما لک همه. حتی اختیار زندگی کردن یا نکردن, نفس کشیدن یا نکشیدن همه در دست اوست.

اگه خان صاحب زمین هایشه از ما بگیره باز چی ؟ همه  از گشنگی خواهیم مرد. به مه فکر کن, به مادرت به خواهرایت.

سکوت کرده بودم، خیلی چیزها  برای گفتن داشتم ولی میدانستم بی فایده است . میخواستم فریاد بزنم، نه پدر اینطور نیست،

مالک همۀ ما خداست. ای اوست که ما بنده گان گناه کارره خلق کرده،  نفس داده،  روزی داده وتنها اوست که حق داره  همه نعمت هایشه  ازما پس بگیره. نه خان صاحب، نه پسر ناز دانه او جبار ونه هم کس دیگه ای.

اما نمیتانستم حرف های پدرم را نادیده بگیرم یا به او بی احترامی کنم. سکوت کردم، فقط سکوت. خدا میدانه که سکوت مه سکوتی بود بلند تر ازیک فریاد که پژواکش مره نابود ساخت.

ملاعثمان ساکت شد، دوچشمش را به نقطه نا معلومی دوخته بود، حتی پلک هم نمیزد. چند لحظه منتظر ماندم تا ملاعثمان سرگذشت تلخ خویش را دنبال کند، اما او به سکوتش ادامه میداد، سکوتی که هر لحظه اش برایم یک سال معلوم میشد .

نا چار ازجایم بلند شدم تاس را از کوزه سفالین پر آب  نموده و بسوی ملاعثمان بردم. حتی او متوجه دست مه هم نشد، آهسته گفتم:

- ملا عثمان!  آب، بنوشین و گلویی تازه کنین !

ملاعثمان تکانی خورد، گویی ازخواب طولانی بیدارش ساخته باشم، با عجله تاس را از دستم قاپـید و مانند مسافرعطش زده یی که مدت ها دسترسی به آب نداشته، تاس را سر کشید و تا آخرین جرعه نوشید، بعد تاس را روی تـُشک ماند، دودستش را برسم نیایش بدرگاه خداوند بلند نمود:

- خداوندا ! شکر گذار درگاه تو ام، تو امروز به مه توفیق دادی که بعد از چهل سال سکوت لب بسخن بگشایم  و رازی را که فکرمیکردم تا روز محشر داخل سینه ام مدفون خواهد بود به این جوان مکتبی قصه کنم،  حالا اگر بمیرم آرام خواهم مُرد.

او باز ساکت شد .من دیگر نمیتوانستم سکوت دوام دار اورا تحمل کنم  پرسیدم:

- باز چه شد ؟ از سر نوشت پری بگویین، او راضی شد ؟ جدایی از شما را قبول کرد؟

ملاعثمان لحظه کوتاهی به مه خیره شد و بعد لبخند تلخی روی لبان خشکیده اش نشست و گفت:

- پسرم  در قریه ما رواج نبود،  کسی از دختر بپرسه تو قبول داری یا نه. پدران این را برای خود ننگ میدانستند، بی غیرتی و بی عزتی میخواندند. اما پری مه هم غیرت داشت و هم عزت، میدانی غیرت پری مه چه بود؟ نه نمیدانی تو نمیدانی، ایره  بغیر از مه هیچ کسی نمیدانه.

ناگهان بغض گلوی ملاعثمان را فشار داد، فر یاد زد، گریست مانند کودک مادر مردۀ گریست. صورتش را میان دودستش پنهان کرده بود و چنان زار گریست که ریش سفید و انبوهش از اشک دیده ها یش تر شده بود. او مینا لید و میگفت:

- پری مه خوده کشت، پری مه خوده حلق آویز کرد. در شب عروسی اش. او نمی خواست که کسی دیگه غیر ازعثمان او، د آغوشش بگیره . بلی او یک دختر پاک بود مانند فرشته های آسمانی. اما مه چه ؟! حتی غیرت ایره نداشتم که هنگام جان کندن بالای سرش باشم. به مه اجازه ندادند، گفتند تو نا محرمی . به مه گفتند، به یک عاشق گفتند تو حق نداری جنازه محبوبت ره ببینی. آیا ای ظلم ناروای نیست که درحق دوعاشق پاک رواداشته اند ؟

          من خاموش بودم، نی ! ظاهرا ً خاموش بودم اما قلبم گریه میکرد،  تمام و جودم گریه میکرد. حرکات وطرزحکایت تلخ ملاعثمان از زبان خودش مرا هـیجانی ساخته بود. با صدای که لرزش از آن به وضاحت احساس میشد پرسیدم:

- باز چه شد؟ جبار چه کرد؟ خان چه شد ؟

- هیج، جبار بیشرمانه با پدرش محل عروسی ره ترک کرد، خان بریش وعـده داد که بزود ترین فرصت جای دیگه  اوره نامزد خواهد ساخت. خیلی آرام ملاعثمان پاسخ داد و با یک دستش گربه اش را بلند کرد وادامه داد:

- این گربه را میبینی؟ این تنها یک گربه نیست این پری مه است. پری اول مه خوده کشت . پری دومی مه هم مرد، ای پری سومی مه است. ببین به چشم های آبی اش نگاه کن. درست مانند چشم های پری مه است.

ملاعثمان لحظه سکوت کرد، شاید هم میخواست حـواس پراگنده اشرا جمع و جور کند و بعد ادامه داد.

-  مکتبی ! از تو یک خواهش دارم، بعد از مردن مه از پری مه مواظبت کن، تو انسان دلسوزی استی؛ تو تانستی قصه پر غصه مره بشنوی  بدون شک از پری مه نیز مواظبت کرده میتانی. این آخرین یاد گاراز پری مه است، میفهمی ؟ آخرین یادگار.

با عجله گفتم :

- ملاعثمان ! شما انشاءالله خوب میشین. چند روز دیگه باز هم عقب چرخ میوه ها قرار میگیرین. مه هم دیگه ازشما وحشت ندارم، همه روزه بدیدن شما خواهم آمد.

-  نه مکتبی، مه فال خوده دیدیم،  دیشب تب شدیدی داشتم، پری خوده  به خواب دیدم او به سویم لبخند میزد و مره به مهمانی پیش خودش دعوت میکرد. مه هم از دوری با پری خود خسته شدیم، چهل سال دوری از محبوبه ای که چون جان دوستش داری خیلی زیاده.

مه باید برم، او هم از تنهایی خسته شده، از دوری با مه خسته شده.

و بعداً خطاب به مه ادامه داد:

- تو حالا برو، زیاد مانده شدی. آفرین به تو که طاقت شنیدن قصه تلخ مرا داشتی.

بدون اینکه چیزی بگویم از جایم بلند شدم و گفتم:

- خدا حافظ ملا عثمان،  فردا باز هم برای شما نان میا ورم  بگویین چی ره دوست دارین؟

- نه فرزندم، خوده عـذاب نده، همی نان امروزه کافیست.

- خیر است برای مه عـذاب نیست. چلو با شوروای مرغ خوب است؟

- خداوند به عمرتو برکت بـده، هرچه میل خودت است.

- خدا حافظ ملا عثمان.

- خدا حافظ مکتبی.

با سرعت از اتاقش بر آمدم، نور خورشید هر جا پهن شده بود، گرمی گوارایی تنم را نوازش میداد. زیرا ماه حوت از نیمه گذشته بود.

از کلبه تاریک ملاعثمان بر آمده بودم کلبه که به یک گور بشتر شباهت داشت تا به یک اتاق برای زندگی کردن و ملاعثمان درون آن کلبه مردۀ بیش نبود، یک مرده متحرک که چهل سال پیش فاتحه اش را جبار پسر خان بی وضوء خوانده بود.

آنشب  تا صبح نتوانستم پلک روی پلک بگـذارم. قصه اندوه بار ملاعثمان، اشک های سیل آسا، ناکامی ها، رنج ها و...

نمی گذاشتند خوابم ببرد.

بلاخره خروس بانگ سحر داد، لحظه به لحظه خورشید بالهای زرینش را از پس کوه ها میکشید و بالای شهر پهن میساخت

مادرم صدا زد و گفت:

- چلو وشوروا آ ماده است، با عجله از بسترم بلند شدم، دست و رویم را شستم، لباسهایم را پوشیدم و آ ماده رفتن شدم. مادرم گفت چایته بخور باز برو.

- نه مادر جان اشتها ندارم، بعداً به دکان پدرم شکمم ره سیر میکنم.

عجله داشتم که از چگونگی آمدن ملاعثمان به هرات بپرسم. از سرنوشت برادران و خواهرانش معلومات بگیرم.

با قـدم های تند روان شدم و خود را به کاروان سرای رساندم، سرای دار را دیدم باچند نفر دیگه  که مقابل اتاق ملاعثمان جمع شده بودند. دلم شور زد، پرسیدم: چه شده؟

- خدا بیامرزد، جان به جان آفرین سپرد. یکی از حاضرین پاسخ گفت.

هـنوز جمله آن مرد ختم نشده بود که فریاد ناخود آگاهی از گلویم پرید  ظرف چلو و شوروای مرغ از دستم افتاد.

دیگه ملاعثمانی وجود نداشت، او دعوت پری اش ره لبیک گفته بود و به او پیوسته بود، بعد از چهل سال جدایی، عاشق نزد معشوقش رفته بود.

 

     مراسم خاک سپاری خیلی ساده بر گذار شد. آن شان و شوکتی که در مراسم خاک سپاری و فاتحه خوانی افراد سرشناس و معتبر جامعه وجود دارد در مراسم ملاعثمان گمنام وجود نداشت. فقط چند نفر از افرادی که مانند ملاعـثمان در اتاق های هم جوار کاروان سرای زندگی داشتند به شمول سرای دار، من و پدرم در هنگام خاک سپاری او حضور داشتیم.

قرار وسیت ملاعثمان گربه اش را به خانه بردم، پری اش را، پری یی با چشمان آبی. اما گربه خیلی پریشان مینمود و گوشه های چشمش همیشه نمزده معلوم میشد، شاید هم مرگ صاحبش را احساس کرده بود. بعد از یک هفته دور از انتظارو ناگهانی گربه گم شد، تمام کوچه و پسکوچه های شهر را گشتم، هر کسی را که سر راهم میدیدم سراغ گربه با چشمان آبی را از او میگرفتم، پاسخ ها منفی بود, حتی بعضی اشخاص مرا دیوانه میپنداشتند و می خندیدند.  بلا خره از جستجو دست کشیدم  در دلم شرمنده بودم ازینکه نتوانستم به وعده ام و فا کنم و از گربه چشم آبی ملاعثمان مواظبت خوب نمایم.

 

چند روزی گذشت و فکری بخاطرم رسید که باید روز چهلم وفات ملاعثمان به زیارتش بروم و لوحه یی هم بر فراز مزارش نصب کنم.

چنان کردم و روز چهلم راهی گورستان جای که ملا عثمان سر در نقاب خاک کشیده بود شدم  و با کمال تعجب و حیرت دیدم که گربه ملاعثمان، همان گربه با چشمان آبی روی فبرش مرده بود. بلی، سومین پری ملاعثمان جانش را فدای ملاعثمان کرده بود. آخرین پری با چشان آبی به او پیوسته بود.

 

لوحه را بر فراز مقبره اش نصب نمودم  و روی آن چنین نوشته بودم.

آ رامگاه مردی که نا کام به دیار ابدیت شتافت. تاریخ و فات 22 ماه حوت سال 1353 خورشیدی.

 

                                       

 ماه  می   2005 دنمارک