اوه!... نکو، بانی ما، مه توره قسم میتم او زن که دیگه غـُـر نزن... ببین، مه هم میخوایم طبق معمول د دفتر کاریم باشم. پشت میز ششته و میرزایی مه بکنم و آهسته آهسته پیاله چای سیاه مه هم شـُب کنم، بعد از کار سوی خانه بیایم و خریطه گکی هم از میوه د دست داشته باشم... حالا تو بگو گناه مه چیس؟ مه خو تفنگ نگرفتیم.... حالا مه چطور کنم که طفل ها گشنه استند! مه هم گشنه استم... خـُب... تو نمیفامی  ده جنگ حلوا بخش نمیشه. اگه کشته شدم چی؟ اگربیوه و سیاه پوش شدی باز چی خواهد کدی؟ یک لحظه گوشهای ته تیز کن صدای  مسلسل و تک فیر های این شکارچی ها....، راکت اس که فیشس  کده از سر خانه تیر میشه، صدای انفجار راکت و هاوان های که ای درگرفته ها بالای شهر فیر میکنند کـُل منطقه ره پرساخته، خانه ها سوخته، مغازه ها و دکان ها چور شده. مه میگم خدا درتان بته که مردم بینواره  در دادین!.... خودت د تاکاوی ششتی بازسرمه بیچاره  امر میکنی که نانوایی برم و نان بخرم، د ای باران مرمی هیچ دکان و یا نانوایی واز نیس... کجا؟ نانوایی کوچه پایان؟

او زن! دل شیرره که د دل مه پرتی مه جرئت کده نمیتانم...دور اس پنج – شش کیلو متر راه اس....اوه ...  د یک خیز؟  فکر کدی مه بچه فلم هندی استم ؟ د یک خیز!  گفتن خیلی آسان اس. باز ای سردی هوا ره تو ببین و ای  باران مرمی و راکت... اونه! شنیدی ؟ مثل ایکه راکت د خانهء همسایه اصابت کـد....راکت نبود؟ خی چه بود؟ مثل ایکه گوش های تـُره صدای انفجارهای چندروزه کر کده!

 بشینین او بچه ها، آرام باشین نمی بینین که جنگ اس!... مه میفامم که گشنه استین...مه میفامم که هیچ خوردنی نمانده و دسترخوان هم خالیس. چهار روز اس که د ای تاکاوی هم ششتین هم  خو « خواب » کدین هم... خـُب مه هم همیجه بودم کتی شما یکجا. مه  د کدام دربار شاهی نبودیم یا د هوتل پنج ستاره ... جنگ اس جنگ، مثل ایکه همه عالم و آدم بهم ریخته و تفنگ.... خب اس  پر حرفی بس. مه هم خاموش استم....

اوه خدایا! چه کنم اگه برم نانوایی خطرره به جان خریدم باز اگر کشته یا زخمی شوم چی؟ یا یکی از طرف های درگیر مره دشمن گفته اسیر بگیره.... اوه خدایا! چقه وحشتناک اس...اگه رقص مرده ره سرمه هم اجراکدن؟ نه، مه رفته نمیتانم ... مه د زندگی رقص یاد ندارم باز چه که اول گردن مه بزنن باد ازو د میدان رقص یلایم بتن... مرگ از خدا شکر ازما، د امی تاکاوی شرافتمندانه جان میتم... نه، ای طور نمیشه، باز مردم چه خواهند گفت؟ فلانی از بی غیرتی خوده  د تاکاوی پـُت کد زنش کتی سه اولاد پیش چشمش از گشنگی جان داد... نه، مه ای بار ننگَ ره قبول کده نمیتانم... هرچه بادا باد، از تقدیر گریخته نمیشه مه رفتم....اوو زن مه رفتم نانوایی اگه کشته شدم زیاد گریه نکنی، خب؟! که اولادها جگرخون نشن...بهترخواهد بود بری د بالا و تا آمدن مه یک چاینک چای جوش بتی... نان که خشک خورده نمیشه...

     

     اوه خدایا ! ای چه حال اس. بوی باروت آدمه سرگیچه میسازه...لعنت به جنگ! از ای شهر نازنین چه جورشده، ای پوچک های مرمی ره ببین... مثل ایکه د کوچه ماهم سخت جنگ بوده...وای وای... خدایا!چی میبینم، دکان خداداد بینوا هم سوخته، غیراز خاکستر و ذغال...

اوه، بازهم انفجار...پروت...بخیر گذشت جای دیگه اصابت کد. مه باید... ها مه باید درسهای عسکری ره به خاطریم بیارم...همیکه راکت فیشس کد باید پروت کنم...از ای چهار راهی چطو تیرشوم...باید کله کشک کنم...نه! کله کشک خطر داره ای جوانمرگ ها چند سال شده که د جنگ استند نشان شان پخته اس...باید دست مه آهسته پیش کنم...اوه، فیرکد حرامزاده...باید یک فکر دیگه کد...آه خوب فکر اس ...گوشهء پیراهن مه چیر میکنم و د دستم میگیرم و پیش میکنم ...بلی.. آهای جنگی ها! مه آمدیم که نانوایی برم پشت نان...اولادها گشنه استند...مه دشمن هیچ کدام تان نیستم...فیر نکنین. به دست مه سیل کنین تکهء سفید نشان بیطرفی اس!... فامیده نشد آوازمه شنید یا نشنید...گلوی مه درد گرفت از ای کده آواز مه بلندتر نمیشه....برو به پیش!

 نه، اول تکه سفید ره پیش میکنم...باز فیر کد...این احمقها به ای گپ ها سر شان خلاص نمیشه...برو خداگفته د یک خیز خوده او طرف سرک میپرتم...کاش بچه فلم میبودم حالا کار مه آسانترمیشد...

برو بابا، د ای وقت حساس توهم  چه چرتهای میزنی، بچه فلم هم پیش ای گرگ ها روباه میشه...برو خیز...واخ مثل ایکه د دستم خورد. آخ ! چه سوزشی! خون؟ ازدستیم خون میچکه، مگم کاری نخورده... قهرمانی کدم...باز بری مادر اولادها که تاریف کنم....دیگه مره ترسو نخواهدگفت. برو به پیش! بچه ها گشنه استن، منتظر پدر خود استن با چند دانه نان خشک....غیر از مه هیچ کس د سرک ها و کوچه ها دیده نمیشه....بابا کسی خو دیوانه نیس...فیششش... پـروت. اینه، ای دیگه قهرمانی، اگه پروت نکده بودم پرخچه های مه پرانده بود...مادراولادها باور نخواهد کد که مه...باید بلند شد و به پیش رفت، آه استخوان های سینه ایم چقه درد داره مثل ایکه به کدام سنگ گیر کد...به آمر شعبه و همکار های مه که قصه کنم باور شان....کدام شعبه! کدام همکار! اگر زنده ماندی باز خیال پلوبزن،... ای گِل و لای ره  ببین د ای هوای سرد آه چرا میلرزم؟ از ترس اس یا  از سردی هوا؟ هنوزهم خون از زخم بازویم جاریست... خدارا شکر ای هم نانوایی...آفرین خلیفه نانوای، که د ای طو روز د خدمت مردم استی...مه دعایت میکنم خلیفه که خداوند....

فیششش...پروت... نفامیدی خلیفه راکت بود یاهاوان؟ تو ببین کجا اصابت کد. خدایا خیر...مره ده تا نان ...فعلاً بس اس تا فردا خدامهربان اس. بلکه ای لعنت شده ها مرمی های شان به آخر برسه و دست از جنگ به کشن...مه رفتم خلیفه نانوای ...خداحافظ!

 

باز همان آش اس و همان کاسه...فیر اس، انفجار اس، بوی باروت، بوی مرگ....باید تند تر برم، بچه ها گشنه استند. حوصله کنین اولادهای مه، چند لحظه دیگه پدر تان میرسه و...مادر اولادها حتما ً چای دم کده منتظر اس، منتظر مه و منتظر نان. مره غم چهار راهی برده، دست هایم  بند هستند. باز چطو قهرمانی کنم چطوخیز....جرسسس، تک تک تک.  آه مثل اینکه جنگ شدید ترشد تیز تر کمی تیز تر ...پاهایم نافرمان شدن....آه میلرزم دندان هایم چرا سرهم میخورند؟ دگ دگ دگ... از ترس اس یا از سردی؟

 

   اوو مردم! کمک، کسی اینجه اس کمکم کنه؟ مه زخمی شدیم، چره  د پایم اصابت کد...امبولانس ره زنگ بزنین...آخ چه دردی داره!...یک لحظه غفلت کدم بیا و ببین! راستی چرا پروت نکدم؟ شاید هم ترسیدم نان گِل آلود نشه... آه راستی چه شد نان؟ اونه اوجه پریده...آخ جای زخم تیر میکشه...کسی آواز مه شنید؟ یا که نشنید؟ نی بابا دل ته خوش نکو د اینجه کسی نیس که آواز مره بشنوه...بلند شو! بچه ها گشنه استند مادر اولادها چای دم کده همه منتظر استند.... آخ پایم ! خیسته نمیتانم ... ها راستی د عسکری سینه کش هم به ما آموخته بودند. چاره نیس حرکت سینه خز...برو حرکت... بچه ها گشنه استند مادر اولادها...آخ دستم درد داره، خون جاریس...خیر اس حوصله داشته باش خی ای قهرمانی چه شد؟ مادر اولادها حتما ً خوش میشه وقتی از قهرمانی هایم بریش قصه کنم ...باز او هم کمی پرداسش میته و بری خوری گل خواهر خوانده اش قصه میکنه...خوری گل که خبر شد باز کل دنیا خبر اس...بابا مه هم چقه واس واسی شدیم خیال پلو نزن...خی چکنم؟ خیال پلو هم ممنوع است؟ آخ چه دردی!... تیر میکشه. مه باید حواس مه جمع کنم با نیرویم یکجا...اینه ای هم چهار راهی. نان چقه گِل آلود شده. آخ! پایم چقه درد میکنه و تیر میکشه، مانند تیرهای زهرآلودی که از تفنگ های ای وحشی ها میبرایه. خـُب حالی کتی او وحشی که  طرف دیگهء سرک سنگر گرفته و بالای هرجنبندهء فیر میکنه چکنم؟... باید کمی دم بگیرم .کاش پتو میداشتم تا نان هاره د پشتیم محکم میبستم...بچه ها گشنه استند، مادر شان هم چای... گفتم فیر نکو مه استم اینه تکه سفید....اوه، تکه هم کدام جای افتاده، مه بیطرف استم....سلاح ندارم اگر حقیقت َ پرسان کنی هم  از تفنگ نفرت دارم و هم از تفنگ سالارها.....یا الله حرکت.....آخ اینه پای چپ مه هم زد....بیرحم ها زخمی زخمی شدیم. آخ! مثل اینکه استخوان پایم شکسته....اینه حالی ده پناه دیوار استم .... سینه خز به بیش، به پیش بچه ها گشنه استن چای هم سرد شده باشه...مادر اولاد ها پای مره با تکه بسته ... مثل ایکه نان هم خون پـُر شد، خیر باشه ای هم قهرمانیس .... مه به مادر اولادها قصه میکنم و او به خوری....آخ... آخ آهای مردم! کمک!

مثل ایکه غیر ازما، د ای منطقه هیچ زنده جان نمانده.... به پیش سینه خز فاصلهء کمی تا خانه مانده فقط باید کوچه ره دورزد....

 خداوندا! ببین ای بنده های گناه کارت چه بروز ما بیچاره ها آورده اند....فیر، انفجار، بوی باروت...دود، آتش، سوختگی، ذغال، خاکستر، درد، مرگ، خون ...آخ پایم !...آخ دستم !... این آخ گفتن ها فایده نداره، حرکت... به پیش فقط چند متر بعد کوچه ره دور میزنم... خانه اس، تاکاوی اس، اولاد ها گشنه استند چای سرد شده...مادراولاد ها هم مره طعنه نخواهد داد که ترسو استم باز به خوری گل....

آه خدایا! چه میبینم! خانه کجاس؟ خانه ما کجاس.... اولاد ها کجا استن... ای خانهء مه اس که ده آتش سوخته؟ نه ! مه اشتباه آمدیم ای دیگه کوچه اس، شاید.....آه خداوندا! مه خواب استم یا بیدار...نه نه ...راکت.... راکت د خانهء ما اصابت کده.... بچه های مه....ومادر شان زیر صد خروار خاک مدفون شدن با شکم گشنه.... با شکم گشنه....خی ای قهرمانی مه چکار میایه... آخ پایم...چشم هایم سیاهی میکنن...خواب  دارم  خواب سنگین....سرم گیچ شده...دلم میشه بخوابم، خواب ....خوا...خو...خ.......

 

                                                                                                                           سبتمبر 2005 دنمارک