وحشتزده از خواب پریدم، شاید بازهم کابوسهای آزار دهنده به سراغم آمده بودند. سحرگاهان بود، نورکمرنگ خورشید ازدرز پرده ضخیمی که مقابل پنجره آویزان بود به داخل اتاق میتابید، لحظۀ در اندیشه ماندم ، بزودی ازنورتابیدۀ درون اتاق مدد جستم تا اگر شود با شناخت اشیای موجود در اتاق، موقعیتم راتشخیص دهم. اما اشیا  آنقدر گنگ و مبهم بودند که سردرگمی ام دوچند شد. اینکه چه وقت و چه گونه به آنجا آمـده بودم هیچ یا دم نبود. ازجایم بلند شدم و روی تختخوابم چهارزانو نشستم، لحظۀ سرم را میان هردوکف دستم گرفتم و چشم هایم را بستم تا حواس گم شده ام را بازیابم، زیرا حوادث ماه های اخیرآنقدرسریع و پی هم اتفاق افتاده بودند که حافظه ام را خورد وخمیرنموده بود. به جستجویم برای شناسایی بهتر اتاق ادامه دادم.

 اتاق نسبتاَ کوچکی بود که غیر از تختخواب من، سه بستر دیگرهم وجود داشت و روی هر بستر کسی خوابیده بود. دوتختی که دردوگوشۀ اتاق قرار داشت، صاحبان شان چنان عمیق خوابیده بودند که حتی صدای نفس های شان هم شنیده نمیشد. واماخُرو پُف  فرد سومی زیاد آزار دهنده بود.

   بازهم درگودال چرت هایم فرورفتم تا افکار پریشانم را سرو سامان بخشم. ناگهان آوازیکی ازهم اتاقی ها که بمن سلام و صبح بخیر گفت رشته چرت هایم را درید و مرا از دنیای پندارها و خیالها کشید.

من که انتظارسلام کسی را نداشتم بدون ارادۀ خودم چشم هایم به سوی صاحب آواز راه کشیدند. مردی رادیدم که سرش را تا گردن از زیر لحاف بیرون کشیده بود و لـُق لـُق بمن نگاه میکرد و پی هم فاژه میکشید. 

جواب سلا م مرد رادادم و به چشمهای خواب آلودش خیره شدم، اما ذهنم یاری نداد تا بتوانم بشناسمش. چند لحظه اورا خاموشانه  نظاره کردم، او بازهم فاژه بلندی کشید و سرگپ آمد:

- مستقیم از وطن آمدین وطندار؟ یا از کدام جای دیگه؟

لحظۀ به فکر فرو رفتم، راستش متوجه هدف او نشدم .از وطن آمدی؟ یعنی چه؟  پرسیدم:

- ببخشین متوجه نشدم چه فرمودین؟

با عـجله از جایش بلند شد، لـحـافـش را دورکمرش پیچید درحالیکه بازهم فاژه میکشید روی تختخوابش زانو زد وگفت:

- نام من یعقوب است من از مزار شریف هستم، از لهجه شما فهمیدم که باید ازهرات باشین ! بله هرات شهر بسیارخوب است، مه مدت کمی آنجا بودم . شهرزیبا و تاریخی، مردم مهمان نواز ....اما حیف ...

 یعقوب حرفش را نا تمام گذاشت و خاموش شد. گفتم:

- شما لطف دارین، بله من از هرات هستم، مزار شریف هم شهر زیبای است، بویژه در موسم بهار با لاله های سرخش.

با اشاره سر حرفم را تایید کرد و پرسید:

- نام شما جمیل است؟ اشتباه نکردم؟

تعجب نمودم وگفتم:

- بلی جمیل، ولی شما ...

نگذاشت حرفم تمام شود با عجله گفت:

- تعجب نکنین، اینجا دردهلیز یک لیست است که همه روزه نام تازه واردان و نام کشور شانرا مینویسند، دیروز بعد از نماز پیشین وقتی من وارد اتاق شدم شمارا دیدم که خواب بودین، خواستم بدانم از کجا هستین از روی لیست فهمیدم که نام شما جمیل است و افغان هستین.

تعجبم بیشتر شد و پرسیدم :

- یعنی اینکه غیراز خود افغان ها کسان دیگری هم اینجا هستند؟ گفت:

- بلی، از کشورهای مختلف، عرب ها، ایرانی ها، روسها، تامیلی ها و...همین دونفری که با مه و شما هم اتاقی هستن، تامیل هستن که از کشور سریلانکا آمده اند.  طوری که میشنوین خروپف یکیش آدمه دیوانه میسازه ...

کاملاً سر گیچه شده بودم از حرف های او چزی نفهمیدم، گفتم:

- ببخشین یعقوب جان، فکر من بسیار خراب است، پریشان هستم اگر راستش را بخواهین همین لحظه مه نمی فهمم کجا هستم.

 یعقوب سخت تعجب کرده بود و با ناباوری سوی من میدید.

 گفتم:

- تعجب ندارد، راست میگویم، از مدتی است که تکلیف فراموشی دارم، مه با ید درزندان میبودم، اما اینجه به او زندان که مه درآن قید بودم شباهتی نداره، فکرمیکنم اینجه  شفاه خانه است ... یعقوب خنده بلندی کرد و گفت:

- شما واقعاً آدم جالبی هستین! اینجا شـفـا خانه نیست، واینکه شما زندانی بوده اید یا نه، مه آگاهی ندارم .

با عجله میان حرفش دویدم و پرسیدم:

- خی کجاست ؟ لطف کنین و بگوین تا از این سردرگمی بیرون شوم.

یعقوب از جایش بلند شد لحافش را روی تختخواب  گذاشت، دستی به موهای ژولیده وپریشانش کشید، در حالیکه با دست دیگرش پرده ضخیم را  از روی پنجره عقب میکشید گفت:

-  ببینین تا باورکنین که شما نی در زندان هستین و نه در شفاه خانه.

با عجله از جایم بلند شدم به بیرون نظر انداختم ، یعقوب با اشاره دست به نقطۀ اشاره کرد وگفت:

- به آنجا نگاه کنین، آن پرچم را می بینین؟

گفتم: بلی یک پرچم سرخ با صلیبی به رنگ سفید.

گفت : بلی، این پرچم مربوط صلیب سرخ دنمارک است، مه و شما در دنمارک هستیم، اینجا مرکز پزیرش مهاجرین است.

   هردوچشمم را به پرچم سرخ و بزرگی که شمال نسبتا تندی آنرا تکان میداد دوختم و چند لحظه به آن خیره شدم.  بنظرم رسید که پرچم از خون رنگ گرفته، بنظرم رسید که غبارسرخی روی چشم هایم نشسته،  بنظرم رسید که روی آسمان هم خون گرفته درخت ها, سبزه زار ها و ساختمان های که دراطراف پرچم بدون حرکت ایستاده بودند همه یکدم سرخ گشتند, سرخ برنگ خون, رنگی که از چندین سال بدینسودرهرگوشۀ از وطنم میدیدم و از دیدن آن به وحشت می افتادم.  پرده را از دستم رها کردم، احساس سرگیچی نمودم، چشم هایم آهست آهسته رنگ سرخ را باختند و درعوض سیاهی گرفتند,  به یعقوب خیره شدم اوهم رنگ سرخش را از دست میداد. سرجایم نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم و فشار دادم  پلک هایم بدون ارادۀ خودم روی هم قرار گرفتند, صدای انفجار وهیاهوی مردم سخت اذیت کننده بود, صداها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشدند، مردم هرطرف میدویدند. زنان، کودکان،  پیرمردان همه درحال گریزبودند. بعضی ها باسرو پای لچ میدویدند. جنازه ها با تن های پاره پاره به هرطرف پراکنده بودند. چهره های وحشت آفرینی را میدیدم که با چشمان برنگ خون و سیاهی شب، ریش های انبوه شانرا میجنبانیدند و با شمشیرهای برهنه شان مردم را تعقیب میکردند و سر از تن شان جدا مینمودند.

   مردی را دیدم  با دندان های برآمده، در حالیکه خون از تیغ برهنه اش میچکید به من حمله کرد, میخواستم فرار کنم اما پاهایم سست شده بودند و بدنبالم نمی آمدند. ناگهان تیغ برهنۀ آن مرد بیرحم و خشن بر گردنم فرود آمد، ازدرد زیاد فریادی  کشیدم ودیگر چیزی نفهمیدم.

 

    بنظرم رسید کسی قلبم را می فشارد، ترسیدم و باخودم فکرکردم که هنوز زنده باشم ... نه ! آن مرد با تیغ خون آلودش سراز تنم جدا کرده بود ! فکر کردم شاید آن مرد خشن می خواهد قلبم را از صندوق سینه ام درآورد، شاید هم او نسب ازتبار آدمخواران داشت. آهسته و ترسیده پلک هایم را از هم گشودم، پلک هایم لرزش خفیفی داشتند و بعد از چند لحظه چهره های مبهم و ناشناختۀ را دیدم که بالای سرم ایستاده بودند. کوشیدم پلک هایم را زیادتر بگشایم اما قدرت و توان کاملاَ از من سلب شده بود، بعد متوجه شدم آن مرد ِ که بالای سرم نشسته بود با انگشتانش به دو طرف صورتم کوبید و با زبان که برایم نا آشنا بود چیزی گفت. دردلم گشت که من زبان آن دنیایی هارا نمیدانم، پاسخ گفتن برایم مشکل خواهد بود.

اما شنیدن آواز آشنایی مرا امید وار ساخت که درآن دنیا هم میتوان هم زبانانی داشت:

- وطندار! داکتر صاحب پرسان میکنه که آوازمره میشنوی؟  سرم را به علامت مثبت آهسته جنباندم , فهمیدم که من تا هنوزدر دنیای قرارداشتم که شرارت پیشه گان بر آن حکمروایی میکردند، نه فرشته های آسمانی و یا... آهسته چشم هایم را گشودم طوریکه میتوانستم چهره هارابه درستی ببینم. دو داکتر با چپن های سپید، یکی از آنها در حالیکه تبسم شیرین و مهربانانۀ روی لبانش نقش بسته بود با همان زبان نا آشنای چند لحظه پیش، از من چیزی پرسید و آواز آشنا حرف هایش رابه زبان دری برایم برگرداند:

- کجایت درد میکند؟ آهسته و با حرف های شمرده پاسخ دادم:

- هیچ جایم درد نمیکند، کمی احساس کسالت دارم فکر میکنم تا یکساعت دیگه حالم خوب شوه. ترجمان با عجله حرف هایم را برگردان نمود. داکترباشنیدن پاسخ مه، از جایش بلند شد، بکس سامان هایش را جمع وجور کرد و گفت:

- بهتر است برای چند لحظه به هوای آزاد چکر بزنی، اگر بازهم کدام تکلیفی برایت پیدا شد حتماَ همرای مه تماس بگیر.  بعد دستش را برای خدا حافظی بسویم دراز کرد. بخود حرکتی دادم تا از جایم برخیزم اما او دست چپش را روی سینه ام گذاشت و برایم فهماند که باید کمی استراحت نمایم.

داکترها با ترجمان از اتاق خارج شدند، یعقوب که خاموش سرجایش نشسته بود با عجله بلند شد، نزدیکتر آمد و با آوازلرزانی گفت:

- وطندار! شما خو دل مه ترکاندین، چرا از دیدن بیرق حال شما بهم خورد؟  گفتم:

- خودم هم نمیدانم. ببخشین از ایکه باعث زحمت و درد سر برای شما شدم. یعقوب لبخندی زد و درحالیکه با دست چپش بازهم موهایش را جمع و جورمیکرد گفت:

- این چه حرف است وطندار! کدام زحمت؟ ما و شما آواره و بیچاره شدیم، وطن ما، خاک ما چورو چپاول شد و به ملک های بیگانه فروخته شد، مردم کشته شدند چه بلاهای که نبود و نیست که سر ما نبارید. شکر خدا که جورشدین، شاید مه هم روزی ضرورت داشته باشم که کسی دست مره بگیره و از پرتگاه نیستی نجاتم بـته، مه اینجه ده دیار غربت، چه کسی ره غیر از شما دارم؟ نه پدر، نه مادر و نه خواهر و برادر، جز خدا و چند تا وطندار. یعقوب خاموش شد، احساس نمودم که عقدۀ سختی  راه گلویش را گرفته، شاید هم او گریه میکرد، آهسته و بدون اینکه اشکش بریزد. دلم بحا لش سوخت. او هنوز جوان بود، حتماَ آرزو داشت در کنار خانواده اش باشد و خود تشکیل خانواده دهد و صاحب فرزندانی شود؛ اما ای جنگ لعنتی چه مصیبتهای ره  به ما ارمغان آورد.  با آواز صمیمی و مهربانانۀ گفتم :

- غصه نخور دوست عزیز، خداوند مهربان  است، بلاخره همه جنگ افروزان و جنایت کاران تاریخ به محکمه عدالت مردم کشیده خواهند شد و به جزای کردار شان خواهند رسید. من و تو و همه پرستوهای آواره به آشیانه های رها شده و به یغما رفته خویش باز خواهیم گشت و همه چیز را از نو خواهیم ساخت.

-  بلی راست میگویین دعا میکنم که خداوند آوازمظلومانۀ مه و شما  و تمام هم میهنان مارا که قربانی  دست های ستمگران شده اند ره بشنوه و طلیعه خورشید آزادی بروطن ویران شده ما بتابه.

- الهی  آمّین ! و ادامه دادم اگراجازه با شه میخوایم بروم بیرون ازاتاق، درهوای آزاد شاید حا لم بهتر شوه. یعقوب لبخندی زد و گفت :

- بلی، امید وارم، انشأالله حتماَ خوب می شین،  اما مه شب ناوقت به بستررفتم، دلم میخوایه قدری بیشتر بخوابم، فراموش نه کنین که درست سر ساعت نهُ  صبحانه توضیع میشه...

بدون آنکه حرفی بزنم  از اتاق بر آمدم و وارد دهلیزنسبتاَ تنگ امّا طولانی شدم که دردرازنای آن دروازه های اتاق ها در یک ردیف قرار گرفته بودند. هرچند بر خود فشار آوردم که بیاد بیاورم قبلا ً آن دهلیز را دیده ام یانه اما حواسم کار نداد. ازدهلیزبه بیرون برآمدم، وزش باد نسبتاَ تند اما گوارا بود. به اطرافم نظر انداختم ساختمان های یک منزله هرطرف سر بلند کرده بودند، کمی آنطرفتر چند ساختمان دومنزله هم دیده میشد که مانند شهرخاموشان هیچ جنبندۀ به چشم نمی خورد، شاید هم خیلی زود بود و همه در خواب بودند. چند متر آنطرف چشمم به دراز چوکیی افتاد که کنار باغچۀ کوچک اما پرازگل لم داده بود. روی دراز چوکی قسمی نشستم تا چشمم پرچم سرخ را نبیند، زیرا هراس داشتم که بازهم دچار کابوس شوم.

   این کابوس ها از مدتی شده بود که مانند سایه های سیاه مرا تعقیب میکرد. بعد از آن روز وحشتناک که راکتی در چند متری ام منفجر شد و تعداد زیادی از مردم بیگناه را شهید ساخت دیگر آرام و قرار از من رخت بربسته بود. به دراز چوکی تکیه دادم، چشم هایم را بستم تا سعی نمایم به افکار پریشانم سروسامانی به بخشم و بخشی از زندگی فراموش شده ام را بیاد بیاورم  وازآن همه سردرگمی رهایی یابم . آن روز خونین یکبار دیگر عذابم داد، تن های خونین با اعضای متلاشی شده بدن انسانها، فریاد و هیاهوی مادران که پشت مرده و یا زنده فرزندان شان  پا برهنه و سرکنده اینسو وآنسو سرگردان بودند، آواز نفرین پیرمردان که تولید کننده ها و استفاده کننده های چنین سلاح های مرگباری را لعنت میکردند، هارن  گوش خراش و کر کننده موترها که صاحب های شان از ترس اصابت دوباره راکت تلاش به فرار ازمعرکه را داشتند. من نام قیامت را شنیده بودم ولی با خود قیامت آنروزآشنا شدم.

- لعنت بر جهنم افروزان! لعنت بر جنگ افروزان ! آواز زنی را میشنیدم که با تمام نیرو فریاد میزد و موی های سرش را باسرانگشتانش میکند ومیگفت:

- آخر چرا؟ دست کدام ظالم بود که مرا به ماتم تو نشاند؟ آخر فردا مراسم شرینی خوری توست ! به لحاظ خدا بلند شو، نامزادت منتظرتوست، رحم داشته باش مه امروز خینه به او (آب) ترکـدیم........

آه، خدایا ! دیگه توانایی نداشتم چنین صحنه های را به تماشا بنشینم. چطور میتوانستم آن همه فریاد وناله را فراموش نمایم!

    از ترس اینکه رشتۀ رویاهایم از هم گسیخته نشود  چشم هایم را محکمتر بستم وبه تعقیب رویاهایم پرداختم ... چند نفر آمدند  پنج – شش ویا هم بیشتر، از راه دیوار . مرااز خانه کشیدند بزور برچه تفنگها شان و باخود بردند. آه...  جای زخم  برچه هاراهنوز هم حس میکنم، آواز معصومانه کودکانم را میشنیدم:

- پدرم  را نبرین؛ پدرم را یلا کنین او گناهی نداره.... ایشان با فریاد های کودکانه میخواستند دل آن جلادان را سر رحم بیاورند و پدر شانرا از چنگال خونین آن دژخیمان مرگ آفرین نجات دهند. آیا کسانیکه سالها درس بیرحمی و شقاوت خوانده بودند صدای فریاد چند کودک بیگناه و معصوم را  میشنیدند؟ نه، هرگز! جلادان مرگ وخون با ناشنیده گرفتن آن همه فریاد و تقلا، دستهایم را باریسمانی پشت سرم محکم بستند و مرا به موتری انداختند و به جرم آزادی خواهی به کنج تاریک زندان پرتابم نمودند.

   آه...لعنت به توای جنگ ! آیا من میتوانستم فریاد و زاری چند موجود بیگناه را که یگانه یار و یاور شان من بودم، یگانه نان آور خانۀ شان من بودم  فراموش کنم ؟ اوه خدای من ! اگر آزادی خواهی گناه باشد پس چرا تو بنده هایت را آزاد آفریدی؟ اگر چنین نیست پس چرا مارا با دستها و پاهای در بند با قـفـل وزنجیر  نیافریدی ؟  به همه حق زندگی و حق زنده بودن دادی؟ آیا غیراز تو که آفریدگارهمه عالم و آدم هستی؛ به کسان  دیگری هم حق گرفتن زندگی و جان آفریده های خودت را داده ای؟ و آن هم اینکه باگرفتن نام برحق تو آفریده هایت را ظالمانه قربانی کنند؟ شکنجه نمایند؟ ویاهربلای را که خواستند سرشان بیاورند؟  آیا این تهمت ناروای نیست که آنها به آفریده گارخود میزنند؟ اگرتو خاموش باشی پس عدالت کجا شد؟

   اوه خدایا ! من چه گناهی را مرتکب شده بودم که بنده های تو مرا دربند کشیدند، از خانواده ام جدا ساختند، شکنجه ام دادند و دندان هایم را خورد کردند. مگر این دهـن که آنقدر لگـد کوب شد روز پنج بارذکر تو را نمیکرد؟ مگر این دست های که همیشه به تعظیم تو و برای ندای تو بلند بودند باید چنین بیرحمانه شلاق میخوردند و  شُک برقی میدیدند ؟

اوه خدای من مرا ببخش ! مرا که بنده گناه کارم، مرا به بخش که دیگر توانایی خاموش بودن را ندارم. هوشم را، عقـل و اراده ام را بمن باز گردان.

     همانطورکه غرق رویاهای تلخ گذشته ام شده بودم  به خواب سنگینی رفتم. وقتی چشمهایم را گشودم نورخورشید جهان تاب هرطرف بسترزرینش را پهن کرده بود وگرمی گوارایی پهلوهایم را نوازش میداد. برای نخستین بارپس ازمدت ها بوی خوش گل بته های درون باغچه مشامم را به بازی گرفته بودند و خرسند از آن شدم که حس بویا به من باز گشته بود. درین لحظه یعقوب را دیدم که لبخندی برلب داشت بسویم میامد وبرایم دست تکان میداد. نزدیکم که رسید گفت:

- ساعت هشت و نیم است، نیم سات  باد صبحانه است، دست و روی تا نه بشویین تا کسالت تان رفع شوه. پرسیدم:

 - یعقوب جان امروز تاریخ چند است؟

یعقوب به ساعت بند دستی اش نگاهی کرد و گفت:

- امروز تاریخ 25 اگست است. با عجله پرسیدم.

- اگست سال 2000؟

یعقوب که معلوم میشد از من بیشتر تعجب کرده گفت:

- بلی، سال 2000 مگر میخواستید کدام سال باشه؟

- سال 2000 را،  فکر کردم نکنه چند سالی خوابم برده باشه.

یعقوب مهربانانه خندید و گفت:

- اینه انشأالله حال شما خوب شد، شوخی هم میکنین واشاره به دستم نموده پرسید؟

- جمیل جان ! ساعت شما جنتری نداره؟ با عجله دستم را بلند کردم و یک قاب ساعت طلایی رنگ را درمچ دستم بسته دیدم وقتی به صفحه اش نظر انداختم ساعت هشت و چهل دقیقه را نشان میداد و جنتری هم 25 اگست را. گفتم واقعاَ من خودم ساعت دارم و از تو پرسیدم،  یعقوب خنده بلندی کرد وبا شوخی ادامه داد:

مانند ملا نصرالدین که  سر خرش سوار بود و سراغش را ازمردم  میگرفت.

 ناگهان آواز آشنای را داخل گوشهایم شنیدم. کوشش نمودم از جایم تکان نخورم تا آواز را خوبتر بشنوم. آواز از پدرم بود که زمان خداحا فظی ساعت بند دستش را به مچ دست من بست و گفت:

- پسرم این ساعـت طوریادگارازمه نزد تو باشه، زیرا تو راه درازی پیشرو داری و بدون دانستن زمان، مسافرت کاریست بس دشوار، آن هم مسافرت قاچاقی. برو خدا پشت و پَََناه تو باشه، ازبابت مه، مادرت، خانم و اولاد هایت پریشان مباش، زمانیکه به مقصد رسیدی احوالت را بما بفرست تا خاطرما هم آسوده شوه. درحالیکه گونه هایم را میبوسید متوجه شدم که گوشۀ چشمش  چون برگ نازک شبدرنم زده،َ و او ماهرانه چشمهایش را با شاخه دستارش پاک کرد و اما لرزش شدید لبانش را نمیتوانست از من مخفی نگهدارد. تقریباً همه چیز یادم آمد واز این سبب خوشحال شدم و بدون اراده تبسمی روی لبانم نشست و آن تبسم تقریباً به خندۀ نسبتاً بلندی تبدیل شد، خندۀ که یادم نبود برای آخرین بار چه وقت لبانم را از هم گشوده بود.

یعقوب مات و مبهوت بمن میدید و نمیدانست چه شده، او با چشم های از حدقه در آمده، با تعجب و حیرت پرسید:

- باز شما را چه شد؟ این خنده خود سرانه برای چیست ؟ من فکاهی ملا نصرالدین را ده دقیقه پیش گفتم شما حالا میخندید؟ اگر حال شما  بهم خورده شعبه داکتر فقط چند قدم از اینجه فاصله داره.

با هیجان گفتم :

- نه یعقوب جان ! وارخطا نشو صحت من خوب است، آواز پدرم را شنیدم، مه خودم ره مدیون تومیدانم که ساعـت را نشانم دادی. بلا خره یادم آمد، آنچه را در جستجویش بودم بلاخره یافتم. حالا  بریم که هردوی ما گشنه استیم فقط چند لحظه منتظرم باش تا دست ورویم را بشویم.

   بعد از صرف صبحانه به دعوت و رهنمایی یعقوب کنار میدان فوتبال نشستیم، جایکه نسبتاً خلوت بود و میتوانستیم گپ های دل مانرا به هم بگوییم.

یعقوب تمام ماجرا را با علاقه مندی تمام و با بردباری خردمندانه شنید و هیچ حرفی بزبان نیاورد، مثل اینکه هرگز درزندگی اش حرفی نزده باشه. مه هم وقتی قصه ام تمام شد فکر کردم بار سنگینی از شانه های ناتوانم بر داشته شد،  بنظرم آمد سبک شده ام، سبک و بی وزن مانند پر کاهی که با یک شمال آرام به هوا پرواز میکند. یعقوب وقتی دید مه خاموش شدم و حرف دیگری برای گفتن ندارم، آه سوزناکی کشید و گفت:

- بلی این هم یک تراژیدی دیگه، اینجه ده ای غـم سرا غیر از قصه های غم انکیز چیز دیگه ای نیست که بشنوی، هرکسی که اینجه آمده و پناهنده شده، غم داره، درد داره، رنج دیده و عـذاب کشیده.

   یعقوب خاموش شد، مه هم خاموش بودم مثل اینکه دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشیم، سکوت بود و درد طاقت فرسا که درون صندوق سینه هردوی ما انبار شده بود و شراره آتش آن  مارا از درون میگداخت و درد آنرا فقط خود ما حس میکردیم و بس.

بلاخره یعقوب سکوت را شکست، خیلی آرام و بدون اضطراب گفت:

بلی، ما قربانی خواسته های دیگران شدیم وهمه آرزوهای ما برباد شد. او باز هم سکوت کرد، سکوتی توام با هزارن  پرسش . آیا ما میتوانستیم به آن همه پرسش های مبهم پاسخ بگوییم؟ پرسشهای با چراها؟ کیها؟ به چه منظوری؟... نه هرگز ! به همه این پرسش ها فقط و فقط آن نیروهای اهریمنی میتوانند پاسخ بگویند که پس پرده قرارداشتند و دارند و این بازی پلید سیاسی را روی تخته شطرنجی بنام افغانستان آغاز وبه فکر انجام آن اند  و مردم  مظلوم افغانستان فقط نقش پیاده را در این بازی اهریمنی  به عهده دارند، فقط نقش پیاده را و دیگر.....هیچ.