فصل دلتنگی
فصل دلتنگی
باز فصـل دلتنگی میرســد ازراه
باز مــوج درد میــکند بیــداد برپا
بــاز بــار انـــــدوه درخــانـــۀ دل
مسکن میکند آباد
باز پژمرده گی می تند تارش
درون رشته جانم
آســــمان ابـــری وبـــی بــــاران
قطره قطره خون، می چکد از دل
چشمه چشمه آب، میرود از چشم
ذره ذره جــان، میـکوچـد ازجان
میــده میــده دور، میرهـد از دید
امید ها آرزوها
فغان و ناله می رقصد به سویم
جدایی قهقه می خنــدد به رویـم
لحـــظه هـا آرام و بـــی وقــــفه
گذر دارند زروی قلب بی جانـم
باز فصل دلتـنگی میرسـد از راه
باز حسرت دیدار او، میدهد آزارم

+ نوشته شده در Wed 13 Dec 2006 ساعت ۲:۱۸ ب.ظ توسط عـــزیــز عـلیــــزاده
|