لشکرکشی اتحاد شوروی به افغانستان نه تنها سرآغاز یک فاجعه برای ملت افغانستان بود، بلکه این فاجعه دامنه اش را میان جامعه وشهروندان خود اتحاد شوروی سابق نیز پهـن نموده و مشکلات فراوانی را از خود به جا گذاشت.

     داستان کوتاهی را که می خوانید تنها به گوشه ای از آن مشکلات موجود اشاره دارد.

 

 

 

  هوا ابری و سرد بود، چند روز پیاپی شده بود که بدون وقفه  برف میبارید. مرد روی چرخ معیوبین نشسته و به اندیشه فرورفته بود، دست های ضعیف و لرزانش را به چاین های چرخ  چسپانید وآنرا آهسته بسوی جلو حرکت داد. مرد به پنجره نزدیک شد و پرده جالی یی را که از چندین سال بدینسو روی پنجره خودنمایی میکرد، عقب کشید. چشم هایش را از پشت شیشۀ چرکین پنجره به آسمان ابری و دانه های سپید برف  دوخت که چون طوفانی بسوی زمین سرازیرشده بود و به درودیوار شهرسپیدی میبخشید. مرد لحظۀ چند به پاهایش نگریست، آه سردی از اعماق قلبش بیرون جهید، دو باره سرش را بلند نمود، چشم هایش را هرچه بیشتر به دانه های برف دوخت و به خاطرات گذشته اش پناه برد.

 

* * * * *

 

   - سا شاجان ! امی که مکتبه ختم کدم شامل انستیتوت پلی تخنیک میشوم، مسلک انجینیری بیشتر ازدیگه چیزا خوشیم میایه. تو چی؟ مه زیاد علاقه دارم نظر تو ره دراین مورد بفامُم  وایکه تو بعد ازختم مکتب کدام مسلک ره انتخاب می کنی. زیرا ای موضوع  به مه هم ارتباط میگیره  و برایم خیلی مهم اس.

- لینا جان، مه هنوز تصمیم نهایی خوده نگرفتیم حالی چه بگویم ما تازه صنف نهم ره شروع کدیم، یک عالم وقت بری فکر کدن داریم. اما گاهی به این موضوع فکر میکنم،  دلیم زیاد میخوایه که صاحب منصب نظامی شوم درست مانند پدر کلانیم. میفامی وقتی پدرکلان از جنگها و مبارزاتش برضد اشغالگران فاشیزم جرمنی صحبت میکنه مه چقدر به وجد می آیم. مه هم میخوایم مثل او باشهامت باشم.

   - نی ساشای عزیز! مه نمیخوایم توره از دست بتم، اگه بازام  جنگ شروع شوه و تو... حتی فکرش هم سراپای مره میلرزانه. صاحب منصب بودن خیلی خطرناک اس. باز خودت لایقترین شاگرد صنف ماستی، تو میتانی دانشمند باشی، یک دانشمند خوب.

   - ببین مه خو گفتیم که هنوز تصمیم نهایی ره نگرفتیم، وقتی تو میگویی که به مسلک انجینیری علاقـه مند هستی مه مخالفت نکدیم، خواهش میکنم که تو هم مخالفت نکنی. باز مه و تو تا به حال ازدواج نه نموده ایم. شاید یکی دوسال باد که شامل انستیتوت شوی و از هم دور باشیم عاشق کدام پسردیگه شوی و مره فراموش کنی.

   - نی، خواهش میکنم ای گپَ هرگز نگو، زیرا مه فقط توره دوست دارم آخر مه و تو از کودکستان تا حالا یکجا میباشیم.

× × × × ×

 

   - رفـقا! بهر قیمتی که شده ما باید قـُـله آن کوه ره  تسخیر کنیم و دشمن ره عقب بزنیم. ای وظیفه است که قوماندانی کل قوا پیش روی ما گذاشته اس. قوماندانی کل باید امروز خبر تسخیر قـله ره به مسکو گزارش کنه، چون تسخیر این قـله برای ما اهمیت حیاتی و استراتیژیک داره.

   - رفیق تورن ! مه فکرمیکنم  اگه ما خواسته باشیم قـله را تسخیر کنیم، تلفات انسانی ما زیاد خاد بود، چون دشمن از چار طرف بر ما مسلط اس و از صدای فیر شان مالوم میشه که چندین مسلسل داشکه ره ده چار گوشه قله نصب کده اند.

   - مه گفتیم که ای وظیفه ره قوماندانی کل قوا به ماداده، وما باید امروز تا تاریکی شب  قله ره تسخیر کنیم. اگر شما مطابق به نقشه طرح ریزی شده مه عمل کنین مه مطمئین هستم موفق میشیم.

 

× × × × ×

 

   - راست میگویی حق با توست، میهن از ما میخوایه که از او در مقابل دشمن محا فظت کنیم حالی که تو زیاد اصرار داری مه هم مخالفتی ندارم، تو درخواست خوده هرچه زودتر به اکادمی نظامی  روان کن تا از لست نمانی. بیاد داشته باش که حالا مکتب هم ختم شد، مه و تو سن هژده سالگی ره تکمیل نموده ایم و مستـقلانه میتانیم تصمیم بگیریم، اگرموافق باشی بعد از شش ماه جشن عروسی ره هم راه بیندازیم.

   - تشکر عزیزیم که مره درک کدی. آخر مه باید جای پدر کلان مه بگیرم، پدریم به مسلک نظامی علاقه نداشت، او داکتر شد. مه نمیتانم مانند پدریم داکـتر باشم یا مثل مادریم معلم و یا چون تو انجنیر. سرنوشت مه باید با سرنوشت پدرکلان گره بخوره. باز مه فکر نمیکنم که ما کتی کدام کشور خارجی وارد جنگ شویم، سیاست حزب و دولت ما ایجاب نمیکنه که ما  شروع کننده جنگ باشیم وبالای کدام کشور حمله نظامی کنیم و کشورهای دیگه هم توان مقابله با اردوی مجهز اتحاد شوروی ره ندارند. از سال 1941 که جرمنی بالای ما حمله کد تاحالا که 1970 اس،  تغیرات زیادی در قدرت نظامی ما رخ داده اس، امروز ما قوی تر ازهر زمان دیگه ای میباشیم.  

در مورد عروسی خودت تصمیم بگی. مه هم فکر میکنم باد از شش ماه اگر جشن عروسی ره برگزار کنیم خیلی خوب اس. وقت کافی برای تدارک آن داریم، مه موافق استم.

× × × × ×

 

   آوازکف زدن های ممتد و هورا گفتن های سربازان و صاحب منصبان شوروی در فضای قشلۀ نظامی طنین انداخته بود. قوماندان کل قوا بابلند نمودن دستش آنهارا دعوت به سکوت نمود و گفت:

   - رفقا ! ما بازهم شاهـد قهرمانی یک سرباز شوروی هستیم که بخاطراجرای کمک انترناسیونالیستی به کشور دوست و همسایه جنوبی ما آمده. چند روز پیش او توانست باقهرمانی و ازخود گذری قدرت بزرگ ماره به نمایش بگذاره و قله  بلندی ره که تسخیر ناپذیر مینمود با تلفات اندک فتح کنه. شورای عالی اتحاد شوروی سوسیالستی به این صاحب منصب باشهامت لقب قهرمان اتحاد شوروی ره اعطا نموده و من وظیفه دارم تا مدال طلایی این قهرمانی کم نظیر ره به سینه رفیق الکساندر تورن قوای پیاده نصب نمایم.

× × × × ×

 

   - دوشیزه لینا ... ! آیا شما حاضرین تا رفیق الکساندر.... ره به همسری تان  قبول کنین؟ و در روزهای شادی وغم، مریضی و محتاجی  درکنار او باشین و اوره یاری رسانین؟

   - بلی حاضر استم !

   - رفیق الکساندر.... ! آیا شما حاضرین تا دوشیزه  یی لینا... ره به همسری تان  قبول کنین؟ و در روزهای شادی و غم، مریضی و محتاجی درکنار او باشین و اوره یاری رسانین ؟

   - بلی حاضر استم !  

   - مهمانان گرامی ! بیایید همه یکجا بخاطر خوشبختی این دو زوج جوان که یکدیگر شان ره دوست دارن جام های مان را بلند کنیم و بعد از نوشیدن، مه همهء مهمانان گرامی ره به شمول عروس و داماد دعوت به رقص مینمایم. هورا....هوررررررا

 

× × × × ×

 

   - رفقا! سربازان و صاحب منصبان اردوی نجات بخش اتحاد شوروی! کشور دوست و برادر ما به منظور دفع تجاوز امپریالیسم به سربازان بیشتری نیاز مند است و بهتر خواهد بود که ما تعدادی از دوطلبان ره به این و ظیفه خطیر بفریستیم. دوطلبان میتوانند از همین لحظه در مدت بیست و چهار ساعت نزد کمیسیون که به همین منظور ایجاد شده نام نویسی کنند.

 

× × × × ×

 

   - مه هرکز باور کده نمیتانم که تو دوطلب جنگ شده باشی یادت اس؟  وقتی میخواستی به اکادمی نظامی ثبت نام کنی متیقین بودی که کشور ماهرگز باهیچ کشوردیگری وارد جنگ نخواد شد. اگه کشته شدی و یا معیوب باز چه؟

   - ای وظیفه ره حزب و دولت برای ما سپرده، ما باید وظیفه انترناسیونالیستی خوده با کمال متانت و مردانگی به انجام برسانیم. اگه در این راه مقدس  کشته شدیم خاطره همیشه گی از مه خاد ماند که تو و اولادای ما بدان افتخار خواهید کد، اگه معیوب شدیم باز هم مه متیقین هستم که حزب و دولت مردمی ما مره فراموش نخاد کد و بی سرنوشت  نخاد گذاشت.

   - اگه به مه فکر نمیکنی به ای پسرت فکر کن که تازه دوساله شده... او به مهر و محبت پدر ضرورت داره.  اگه تو ره کاری شوه باز مه جواب او ره چی خاد دادیم.

   - خیلی ساده اس،  بریش بگو که پدرت در راه دفاع از وطن کشته شد. مه باوردارم که او باداشتن پدری مثل مه افتخار خاد کد، همانطور که مه با داشتن پدرکلانی که در جنگ کبیر میهنی شرکت نمود و دامن فاشیزم ره از کشور ما و از جهان برچید افتخار مینمایم.

   - اما فراموش نکن که او وقت کشور ما مورد تجاوز قرارگرفته بود و حالی موضوع کاملا ً برعکس اس. 

   - یعنی میخایی بگویی که در حال حاضر کشورما  یک کشور متجاوز اس؟ ... مه بری خودت مصلحت نمیبینم که چنین حرفای خطرناکی ره بزبان بیاوری. نشنیدی که میگن:

   ـ دیوارا موش داره و موش ها گوش.

× × × × ×

 

   - رفیق تورن ! مخابره اس، شماره کار دارن.

   -  رفیق تورن، قرار اطلاعات رسیده دشمن باجمع آوری قوای زیاد و به کمک تخنیکی کشورهای بیگانه قصد حمله بالای پـُستۀ امنیتی توره داره. با استفاده از تمام وسایل مقاومت کنی و نگذاری که پسته بدست دشمن بیفته.

   - بلی رفیق قوماندان، امر شماره اجرا میکنیم. اگه کمک لازم بود تماس میگیریم.

   - فکر نمیکنیم  که ما کدام  کمکی کده بتانیم، چون اکثریت قوت های ما مصروف در گیری و دفاع در مناطق مختلف اند، سربازان ذخیره نداریم.

× × × × ×

 

   - رفیق دوکتور! عجله کنین، رفیق تورن به هوش آمد و کدام چیزای میگه، فکر میکنم همسر خوده صدا میکنه.

   - لینا.. لینا... بچه مه کجاس... اوره بیار، میخوایم که  ببینمـش...

   - رفیق تورن! آرام باشین همه چیز به خیریت گذشت شکر که زنده استین... 

   - مه کجاستم؟... شما کی هستین؟ سربازای مه کجاستن؟  

   - مه دوکتور معالج توستم نام مه سرگی سرگیویچ اس و ای هم نرس اس، لیودمیلا نام داره. تو فعلاً ده شفأ خانه نظامی هستی.

   - مره چه شده؟ مه خو هیچ چیز د یادیم نیس.

   - کدام چیز مهمی نیست مین ضد پرسونل...

   - پاهای مه سر جایش اس؟ یا...

   - متأسفم رفیق تورن ما کوشش خوده کدیم اما زندگی شما ده خطر بود چاره نداشتیم.

 

× × × × ×

 

   - ساشا ! خوب متوجه گپای مه باش و بشنو که مه چی میگویم، اینه پوره ده سال شد که تو روی چرخ معیوبین قرار داری و ای مدالای که گرفتی یک کپـیـیک هم ارزش نداره، شوروی  ازهم پاشید و او حزب قدرتمند کمونیستی که تو با افتخارازاویاد میکدی در حال ازهم پاشیدن اس.  دولت امروزی روسیه  کسانی ره که به گفته تو وظیفۀ انترناسیونالیستی خوده انجام دادن کاملاً فراموش نموده، او جنرال های که سربازان و صاحب منصبان خوش باور مثل تو ره به کشتن میفرستادن، امروز بازام ده اریکۀ قدرت تکیه زده اند  و یا مصروف تجارت و چپاول دارایی عامه هستن. دشمن خطرناک دیروزی، امروز نزدیکترین دوست کشورما شده و دیگه تهدیدی برای ما به حساب نمییایه.

    مه  تصمیم خوده گریفتیم و میخوایم بگویم که مه ازی بیشتر نمیتانم با تو باشیم. مه هنوز جوان هستیم، میخوایم زندگی کنیم، مره ببخش. مه مرد زندگی خوده یافتیم و میخوایم با او عروسی کنم. ما یکدیگرخوده دوست داریم و تاریخ عروسی ره هم تعین نمودیم. پسرت اگه خواست میتانه با تو باشه اگر نخواست، میتانه همرای مه بمانه و یا هم به یتیم خانه های دولتی میسپاریمیش.

 

* * * * *

 

    مرد متوجه شد که دوقطره  اشک گرم ازچشم هایش جاری شد و روی گونه های لاغرش دوید. چشم هایش را از ابرهای که هنوزهم برف های بیشماری را سخاوتمندانه به سوی زمین سرازیر میساخت، برداشت. چند لحظه به اندیشه فرورفت، بعد مثل اینکه کدام موضوع فراموش شده ای را بیاد آورده باشد با عجله چشم هایش را به جنتری یی دوخت که روی دیوار اتاقش آویزان بود. تاریخ درست 23 فیبروری را نشان میداد روزیکه ازچندین سال بدینسو به نام روز اردوی اتحاد شوروی و بعدا ً بنام روز مدافعین میهن روسیه تغیر نام داد و همه ساله تجلیل میگردید. در سالهای که شوروی سقوط نکرده بود در این روز همه ساله از او دعوت به عمل میامد تا درمحافل بزرگی که به همین مناسبت برگزار میشد شرکت کند و این او بود که همیشه بحیث قهرمان ملی به حاضرین معرفی میگردید و مورد استقبال قرار میگرفت. اما حالا چی ؟ حتی  پسرش نیز اورا فراموش نموده بود که  تلیفون کند و این جشن بزرگ را برایش تبریک بگوید، چه رسد به مقامات  کمیساری نظامی که او مربوطش بود.    مرد اندوهگین شد لبخند تلخی روی لبان خشکیده اش نقش بست، چرخش را به حرکت در آورد، صندوقچه کوچکی را که در الماری اتاقش قرار داشت برداشت درب آنرا باز نمود، مدالهای را که داخل صندوقچـه قرارداشتند با انگشتان بی رمقـش لمس نمود. مرد مدال هارا بااحتیاط از داخل صندوقچه کشید. مدال ها درروشنایی چراغ بل بل زدند.  مرد مدال هارا نزدیک چشم های بیرمقش برد چند لحظه به آنها خیره شد، مدال هارا بوسید و روی قلبش گذاشت، بعد چرخش را بسوی الماری لباس هایش راند، دریشی عسکری اش را گرفت و باعجله پوشید نکتایی را بست و مدال ها را روی کرتی اش ردیف سنجاق زد. کلاه عسکری اش را به سر گذاشت، پیشروی آیینه قرار گرفت و چند لحظه جسم لاغر و نحیفش را تماشا کرد. مرد احساس کرد که کرتی عسکری بجانش گشادی میکند، آه عمیقی کشید و از آیینه رخ برگرداند. مرد چرخش را بسوی آشپزخانه هدایت کرد بوتل ودکایی را با قدری خوراکه از داخل یخچال برداشت و به اتاقش برگشت، بوتل و خوراکه هارا روی میزش گذاشت، جامش را از ودکا پرساخت، بعد آنرا بلند نمود و فریاد کشید:

   -  رفقا ! سربازان قهرمان قوای شوروی ! جشن امروز ره  برای شما تبریک میگویم. آواز هوررا،  هوررا گفتن صدها سرباز در گوشهایش طنین انداخت، مرد باعجله جامش را تا آخرین قطره سرکشید و هنوز آواز سربازان خاموش نشده بود که جامش راپرکرد و نوشید و باز هم جام دیگر...بعد فریاد کشید امروز بهترین جشن ره داشتیم و هرگز آنرا ازیاد نخواهم برد.  

مرد آهسته و مصمم چرخش را بسوی پنجره  راند و آنرا واز نمود. هوای برفی و سرد بیرونی  مشامش راتازه نمود، چند نفس عمیق و پیاپی کشید وچندبار شش هایش را از هوای تازه پرکرد، بخود حرکتی داد وباهردودستیش  دوبازوی پنجره را چسبید.

 

× × × × ×

 

     صدای آژیر آمبولانس که باعجله وسروصدای زیاد مقابل دروازه ورودی ساختمان چهارده طبقه ای توقف نموده بود، سکوت شب را برهم زد. . تعدادی از همسایه ها کنجکاوانه از پنجره های خانه  شان به بیرون نظر انداختند و دیدند که موتر پولیس هم رسید. موظـفین آمبولانس  نعش مرد را در حالیکه شیاره یی ازخون روی برف یخ بسته بود بلند نمودند و بالای تذکره خواباندند. آواز بهم خوردن مدال ها را همسایه های مرد شنیدند. موظـفین نعش مرد را داخل امبولانس گذاشتند.  آواز پرسروصدای آژیر آمبولانس یکباردیگر برای چند لحظه سکوت شب را برهم زد.

 

 

                                                                                                                                               ( پایان )