تــوفــان دل
باز می غُــرد ابر بــهار
باز می جوشد ابر خشن
مست است و پر غرور
ســیه چون شب ِ تار
بست خورشید رخت سفر
از این دیــار
دهکــده سرد و خموش
لـمیده در بستر غـم
مهتاب ندارد مـیـل ِ
چهره بگشاید
به مـــا
ناگهان آذرخش با قـمچین داغ
کوفت پــیکر ابر سیه را
ناله سر داد ابر
کشید سخــت فـــریاد ِ
ترکــید اورا عقــدهء دل
اشک بیفشاند چون طفل یتــیم
گریست چون باران
جوی ها شد روان از سیل اشک
پرسیدم:
ای ابر !
ایــن اشــک ِ روان از بر چـیـست ؟
این ناله و فـریاد چرا ؟
گفت:
غــم نـهـان دارد دل من
ســخت بــزرگ
و بــسـیـار غــمــین
بـه بــزرگیی غــم تــو
بــه غــمــگــیــنیی غــم تــو
+ نوشته شده در Sun 1 Apr 2007 ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ توسط عـــزیــز عـلیــــزاده
|