اشـک تمساح
![]()
دیروز یکباره دلم شد چکر برایم. طبق معمول در مسیر لیسه استقلال به راه افتادم تا از هوای بهاری و بوی گلها لذت ببرم. چند دقیقه بعد لیسۀ استقلال ره مقابل خودم دیدم، به یاد جوانی ام افتادم، رو به روی دروازه ورودی چند لحظه ایستادم و هی حسرت روزهای برگشت ناپذیر ره می خوردم و در چرت جوانی خود و ناجوانی روزگار غرق شده بودم که ناگهان آواز شیون و واویلا چرتای مره خراب کد. گوش فرا دادم و حیران بودم که چنین آواز پر سوزی از کجا بلند اس، باتعجب متوجه شدم که آواز از درون قصر شاهی جای که پادشاه عادل؟! ومردم دوست ما ؟! آقای کرزی دربار دارن، بلند اس. از شما چه پنهان سخت ترسیدم که نکنه برضد شاه دوست داشتنی ما آقای کرزی کسی کودتا کده باشه! اما زود از ای اندیشه گذشتم، زیرا یادم آمد که کودتا چیان با توپ، تانک و طیاره های شان کودتا میکنن. هرچند گوشای مه تیز کدم مگر آواز غرش تانک و یا طیاره بگوشم نخورد. بازهم فکرهای تازه از کله کودتائی مه بیرون جست. باخودم گفتم نکنه کودتاهای نوع امریکائی با داد و واویلا صورت میگیره؟!
چه درد سرتان بتم، با هزار ترس و لرز به جهت دروازه ورودی ارگ شاهی که زمانی بابا و بی بی ملت با دبدبه مخصوص شاهان بیرون میشدن و درون میخزیدن، روان شدم. اما همه جا خپ و چپی بود و تنها پهره داران با کلاه های پولادی و تفنگهای دهان پرشان میخ واری سرجای شان ایستاد بودند. خودم ره به دروازه ورودی رساندم و متوجه شدم که چند نفر که ازقیافه و کمره های شان مالوم میشد ژورنالیست باشن، با نشاندادن کارتهای شان با عجله وارد ارگ شاهی میشدن. یکبار دلم شد که مه هم داخل برم، اما چطور؟ منی بیچاره که کدام کارتی نداشتم! ناگهان یک فکر شیطانی اما خیلی خوب که همه روزه در سراسر کشور شاهی ما رواج داره، مانند برقهای تیز کشورهای خارجی ازکله ام گذشت. بدون اراده دستم رفت داخل جیبهایم، و متوجه شدم که کاغـذ پنجصد افغانیگی زیر پنجه هایم بازی کردند. این تاکتیکم کار خودش را کد، با پول وداع نمودم و برای نخستین بار در زنده گی ام قدم داخل ارگ شاهی گذاشتم، برای اینکه راه را اشتباه نرفته باشم ژست ژورنالستی بخودم گرفتم و دنبال یکی از کمره مین ها براه افتادم. داخل سالون بزرگی شدیم، در آنجا شخصی ره دیدم با گیسوان دراز و چپن ابریشمین سبز روی دوزانو نشسته، فریاد میزد و شیون میکرد. دیدم که او چنگ به گیسوان بلندش میزد و مـُشت مـُشت موهایش ره میکند و دور می انداخت، ودر حال به آواز بلند فریاد میزد، ایکاش مه به جای تو قربانی میشدم! طلبه های کرام چرا توره کشتن؟ تو یک ژورنالیست بودی! چرا پیشنهاد مره بخاطر معاوضه نپذیرفتن؟ چرا؟ مه خو چند بار برای شان گفتم که مره گروگان بگیرین و اجمل ژورنالیست ره رها کنین.
دهانم از تعجب واز مانده بود. این آدم خیر خواه بااین گیسوان دراز چه کسی بود که میخواست بجای اجمل شهید خودش ره قربانی کنه؟ سرانجام طاقتم طاق شد و سالون را دور زدم تا چهره مبارک آن جوانمرد خراباتی ره ببینم و برایش آفرین بگویم. وقتی چشمهایم به چهره آن مرد افتاد نزدیک بود از تعجب شاخ بکشم. اوه خدای من ! آن شخص پاد شاه عادل و جوانمرد ما آقای کرزی بود!! آه... او چقدر باشهامت بوده! مگر ما قدر اوره نمیدانستیم! درحالیکه از این وضعیت هم تعجب نموده بودم و هم اشک از چشمهایم شر زده بود، به این فکر شدم که یکشبه چنین گیسوان بلندی ره شاه عادل و رعیت پرور ما از کجا کد؟.
خودم ره درگوشه پـنهان نمودم تا سر از این سِر و جادو که نظیرش ره ندیده بودم، بدرآرم. همینکه کمره های تلویزیونی قطع شد و ژورنالیستان داخلی و خارجی یکی پی دیگری سالون ره ترک گفتن با تعجب دیدم که جلالت مآب شاه عادل از جای شان بلند شدن، گیسوان بلند شان ره از جایش کندن و به سوی پرتاب نمودن، ندیمان و چاکران از هرسو دویدن و چپن ابریشمین شاه ره تکاندن، کلاه قره قل برسر نازش گذاشتن، و جناب ایشان با نخره و کرشمه که ویژه شاهان و درباریان است قدم زنان رفتن و روی چوکی شان نشستن. بعد دست بردست کوبیدن و باز هم همان ندیمان و چاکران بابوتلهای رنگارنگ ظاهرشدن و لحظاتی بعد مردها و زنهای با چشمان آبی و سبز و دریشی های ابلق ظاهر گشتن. شاه با دبدبه خاص خودش بلند شد، هریک را جدا درآغوشش فشرد و همه سرجایشان نشستن. متوجه شدم که گوشهایم واژه های نا آشنایی را میشنون که از دهان شاه عادل چون مروارید های رنگارنگ بیرون میجهیدن. هر چند گوش فرادادم چیزی نفهمیدم. بر بخت شاه جهان تاب آفرین گفتم. دوباره گوشهایم ره تیز نمودم، تنها یک واژه را شنیدم. چس س س. و شرنگ پرنگ بهم خوردن جامها ره. بعد از همان راهی که آمده بودم برگشتم و در راه شاه عادل را دعا مینمودم که بیجاره شب و روز ازغم و چرت رعیتش خواب نداره...