انگک بیادر اوه انگک بیادر... عجله کن.... فرار.... فرار...

بنگک درحالیکه رنگ از رخش پریده بود و نفس نفس میزد خودش را به انگک که در زیر نور خورشید بهاری دراز افتاده بود رسانید، با هردو شاخ کوتاهش که تازه نیش کشیده بودند، به تنه لاغر و نزار انگک کوبید تا او را از خواب سنگین بیدار نماید. انگک آسیمه سر از جایش پرید و بادیدن رنگ پریده  بنگک از او  پرسید:

ـ  چه شده ؟ چرا اینقدر وارخطا هستی بنگک جان؟ مگر« گله یی گرگ » به تو حمله نموده؟

بنگک بدون توجه به پرسش های انگک بدون وقفه تکرار می کرد: فرار... فرار... امروز روز فرار است. نمی دانم، فکر می کنم چنگیزخان حمله کرده، شاید هم هیتلرخان.... همه درحالت گریز هستند. از شاه تا گدا. از وزیر دست چپ تا وزیر دست راست. من به چشم سر دیدم که شاه جنگل تاج شاهی اش را دور انداخت و فرار کرد. لشکریان شاه  دم های گره انداخته  شان را سر شانه انداخته چنان خیز می انداختند که خاشه به دم شان گیر نمی کرد.

انگک خیلی وارخطا شد و با عجله پرسید:

ـ شاه چه کرد؟ آیا او هم فرار کرد؟ ویا مردانه سینه سپرساخت تا از هجوم دشمن جلوگیری کند؟

بنگگ درحالی که جست و خیز میزد و با اشاره سر انگک را به فرار فرا می خواند، ادامه داد:

ـ ترس مه هم همین است که شاه نخستین کسی بود که گریخت. پس از او وزیر جنگ و یکی پی دیگر همه فرار نمودند. در این جنگل پهناور فقط مه و تو مانده ایم، عنقریب چنگیزخان و یا هیتلرخان سرمیرسند و هردوی مارا به جرم شاه بودن گردن خواهند زد.

انگک لحظه مکث نموده بعد مثل این که راز بزرگی را کشف نموده باشد، آواز فیلسوفانه از گلو کشید و پرسید:

مگر چنگیز و هیتلر سالها پیش نمرده اند؟! پس شاه جنگل و لشکریان وی از چه چیزی ویا از کدام آدم بدهیبت تر از خود ترسیده اند که از جنگ فرار نموده اند؟ آیا روبای مکار که از جنگل های دور آمده و لشکریان شاه را رزم می آموزد قهر نخواهد شد؟

بنگک فریاد می زد و تقلا می کرد که او چیزی نمی داند، مگر تابحال هرگز ندیده بوده که شاه جنگل چنین وارخطا از تخت شاهی اش پائین آمده و گریخته باشد. جاسوسان شاه حتما کدام خاکباد بزرگی را دیده اند و لشکر چنگیزخان را شناخته اند.

انگک که نمی توانست فکرش را بدرستی بکار بیندازد، چند لحظه خاموشانه فکر کرد و بعد ادامه داد:

ـ به نظر مه هزاران چنگیزخان و هیتلرخان که یکجا شوند به شقاوت و ستمکاری  گردپای شاه جنگل فعلی و لشکریانش نخواهند رسید. چطور امکان دارد که چنین ستمکارانی به این زودی از ترس چنگیزخان و یا هیتلرخان فرار نمایند؟ کدام کاسه حتما زیر نیم کاسه است.

بنگک بازهم سرش را به نشانه ای بیخبری شورانید و یکبار دیگر شاخش را به تنه ای انگک کوبید و اورا به فرار فرا خواند.

   القصه که انگک و بنگک هم بدون این که درست بدانند بخاطر چی فرار می کنند، باسرعت روان شدند. در میان راه  بزهای کوهی دیگر را می دیدند و فریاد می زدند که فرار. ساعاتی بعد گله ای بزرگ از بزهای کوهی جنگل را ترک نمودند و به کوه های بلند پناه بردند، جایی که خانه های اصلی شان بود و چند سال پیش توسط شغال ها اشغال گردیده بود.  بعد برای چنگیزخان و هیتلرخان دعا نمودند که شاه جنگل ستمگر و شغال های  تحت فرمانش را چنین فراری داد. وای برحال روبای مکار...

اما این وضعیت دیری نپائید که شاه دوباره به جنگل بازگشت و برای طرفدارانش گفت که او به تنهایی چنگیزخان و هیتلرخان را شکست داده و از جنگل بیرون رانده. انگک که این خبر را شنید فریاد کشیده جستی زد و هرچار پایش را برزمین کوفت و گفت:

ـ تف به درغگو! من گریختن تو را به همین چشم هایم دیدم... بزهای کوهی از ترس تکرار واقعه دوباره به جنگل پناه بردند. 

 ۱۰ ماه ثور ۱۳۸۷

۳۰ اپریل ۲۰۰۸