حقیقت ! کجاستی؟ صدای ته بکش !

طــــــــنز
گوشه ای از
شیرین کاری های انگک و بنگ...
ـ انگک بیادر ...ا ُ...انگک بیادر!
ـ بگو بنگک جان، باز چه شده؟ چرا نفسیت سوخته؟
ـ اله زود بریم که بپالیم... همه مردم، خورد و بزرگ، پیر و جوان د پالیدن هستن. میگن هر کی یافـتیش، کلان جایزه داره...
ـ چی ره بپالیم؟ تو کدام چیز مهم ره گم کدی؟ یا کدام کس دیگه ؟
ـ نه بیادر، مه گم نکدیم. اونا گم کدن. میگن هفت سال شده د جستجویش هستن. مگر تا بحال موفق نشدن که گیرش کنن. د ای روزا چند نفر کته از خارجه ها آمدن که بپالن. جایزه هم بریش تعین کدن. به امی خاطر مردم هرسو برامدن و می پالنیش.
ـ بنگک جان تو سرجایکیت بشی، یک قــُرت آو بخو که مانده گیت برایه، باز قصه کن.
ـ نه انگک بیادر، وقت آو خوردن نیس. میترسم دیگرا پیدایش کنن و جایزه از دست ما بره.
ـ حالی خو تو بگو که اونا چیره گم کدن تا مه و تو بفامیم چیره میپالیم ! نافامیده خو نمی شه. باز جایزه چیس. د پالیدن میارزه یا نه!
ـ بیادر، صبح که تو خو بودی مه آهسته از کلبه برامدم و شار رفتم. مردم همه سرگردان بودن. د آو های گندیده جوی های کنار سرک دست مینداختن، چقوری های بین سرک هاره می پالیدن، چتلی های انبار شده د دم دکانا ره که شهرداری چند سال اس دست نزده زیر و رو میکدن. خلاصه همه د پالیدن مصروف بودن، و می گفتن که حقیقت گم شده، باید پیدایش کنیم. می گفتن در بدل یافتن حقیقت دو دانه نان گرم که فطیر نشده باشه از نانوائی های ملل نامتحد جایزه می گیرن. مردم می گفتن که سالهاس نان گرم و فطیر نشده نخورده اند، هرطور که شوه باید حقیقت ره دستگیر کنن تا مزه نان گرم یاد شان نره.
ـ خو، خی مردم دیگه چی می گفتن؟
ـ مردم می گفتن که پانزده نفر از آدم های کلان که هفت سال پیش پنجاه هزار عسکر ره با تانک، توپ و... بخاطر یافتن حقیقت فرستاده بودن از ملک های دور آمدن. باضی ها می گفتن که حقیقت پشت کوه ها پـُت شده. تعدادی زمین ره میکندن و می گفتن که حقیقت آنجا خوده پـُت کده.
ـ ها، بنگک جان راست گفتی، زیاد وقت اس که عسکرای خارجه شب و روز د پشت حقیقت سرگردان هستن. مه شنیدیم که حتا زیارتا ره هم می پالن. قبرهای هزار ساله ره واز می کنن و میگن که حقیقت همیجه پـُت شده باشه. حتا او زیارتای ره که مردم بری دعا کدن میرفتن هم نماندن و بخاطر دستگیر کدن حقیت کندن، سنگ هایشه بردن که نکنه درون سنگ خوده جا نداده باشه. مثل ای که حقیقت خیلی خطرناک چیز اس.
ـ اوه... انگک بیادر خی ای طو که اس ماره تیر از جایزه. میترسم حقیقت از ترس د شاخ مه یا د شاخ تو پـُت نشه. اینه دیدی که بی شاخ شدیم. مه خو د امی کلبه می مانم تا حقیقت دستگیر نشوه نمی برایم.
ـ اوه ه ه بنگک جان، ای خیال تو خام اس اگه فکر کنی که اونا تنها د بریدن شاخ مه و تو بسنده کنن. مگر نشنیده ای که د چندین جا بخاطر کشتن حقیقت محفل عروسی و یا فاتحه ره بمبارد کدن، اونا که به همنوعان خود رحم ندارن، پس مه و تو بری شان چه اهمیت خاد داشتیم. زنده پوست از تن مه و تو جدا خاد کدن، فامیدی؟
ـ هان، فامیدم. مه بیشتر از آواز امو ماشینای هوائی ترس دارم. روده ها د شکمیم آو میشه وقتی از سر کلبه ما، ماشین هوائی تیر میشه. فکر می کنم که اونا ازو بالاها سرکلبه ما بم خواهند انداخت تا حقیقت ره بترسانن. اونا حتا به درخت و گیاه هم رحم ندارن.
ـ ای ره خو تو راست می گی بنگک جان! شنیدیم که د باضی جایا حتا ساقه های گیاه هاره نیشتر می زنن، شیره هاره جمع می کنن، توسط امی ماشینای که د هوا میپره د وطنای خود شان می فرستن، تا حقیقت ره از لای شیره ها بیابن. باز گپ دیگه ای که د ای هفت سال ایقه عسکر تا دهان مسلح که نتانست حقیقت چالاک ره دستگیر کنه، باز مه و تو کی خات تانستیم. مره هم تیر از ای شوربای چرب. گفته امو کلانا شـُله ای خوده می خوریم، پرده ای خوده می کنیم. نان فطیر یا نافطیر بری مه و تو فرقی نداره. علف هم که برسه خداره صد شکر. اله در کلبه ره ببند، فکرت باشه که حقیقت از درزای دیوار داخل نشه...

همه سرگردان در جستجوی حقیقت